شب وروزاول محرم - مصيبت مسلم بن عقيل
سَلامُ اللّٰهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ وَسَلامُ مَلائِكَتِهِ الْمُقَرَّبِينَ، وَأَنْبِيائِهِ الْمُرْسَلِينَ، وَأَئِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبِينَ، وَعِبادِهِ الصَّالِحِينَ، وَجَمِيعِ الشُّهَداءِ وَالصِّدِّيقِينَ، وَالزَّاكِياتُ الطَّيِّباتُ فِيما تَغْتَدِي وَتَرُوحُ عَلَيْكَ يَا مُسْلِمَ بْنَ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طالِبٍ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ .
بی وفائی مردم کوفه را ببین،18000 نفر از اهل كوفه که با مسلم بيعت كرده بودند تنهایش گذاشتند ، مسلم در آن شب تنها و بی یارویاور به خانه طوعه پناه برده بود كه لشگريان ابن زیاد به منزل طوعه رسيدند. هنگامي كه وي صداي شيهه اسبان را شنيد دعاي خود را به شتاب تمام كرد و زره پوشيد و از طوعه تشكر كرد و به مقابله با لشگر شتافت مبادا كه خانه پيرزن را بسوزانند. مسلم كه مردي جنگاور بود بيش از 40 نفر از نامردان كوفي را كشت تا اينكه آنان دسته جمعي بر او حمله كردند و از بامها نيز سنگ بر او ميزدند تا سرانجام بر اثر شدت جراحات و تشنگي و نيزه اي كه از پشت بر او فرود آمد بر زمين افتاد و اسير شد.
برخي از منابع نيز نقل كرده اند كه وقتي ديدند نميتواند آن جناب را دستگير كنند با نيرنگ به وي امان دروغين دادند و از اين طريق ايشان را به دارالحكومه بردند، مسلم بن عقيل هنگامي كه دربند شد گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و شروع به گريه كرد. يكي از لشگريان از گريستن ايشان ـ با آنهمه جنگاوري ـ تعجب كرد و از سبب آن برسيد. مسلم گفت : به خدا سوگند كه از كشته شدن باك ندارم و براي خود گريه نميكنم من براي خاندان پيامبر كه به اينجا ميآيند و براي حسين و آل او گريه ميكنم . نام خوشت قرار دل بيقرار من *** روي تو شمع روشن شبهاي تار من - بيخانهام ولي به دلم كرده خانه غم *** نبود كسي به جز در و ديوار ، يار من . مسلم را به دستور عبيدالله بر بام قصر دارالاماره بردند، در حالي كه تسبيح خداوند ميگفت و استغفار ميكرد. من انتظار ميكشم اما نميكشد *** غير از طناب دار، كسي انتظار من - هم خود به روي بامم و هم آفتاب عمر *** اي باغبان! بيا كه خزان شد بهار من . سپس او را گردن زدند و ابتدا سرش و سپس بدنش را از بام به زير افكندند تا مردم ببيند و سپس بدن مباركش را در انظار پيمانشكنان كوفه آويزان كردند. من از فراز بام كنم جان نثار تو *** كوفي ز بام، سنگ نمايد نثار من . هاني را نيز كه پير مردي 89 ساله بود به بازار كوفه بردند و با وضعي دلخراش كشتند و به دار آويختند در حالي كه ياران خود را صدا ميكرد و هيچكس به ياري او برنخاست. آنگاه ابن زياد سرهاي مبارك هاني و مسلم را به شام نزد يزيد فرستاد. بدن مسلمبنعقيل اولين بدن از بني هاشم بود كه آويخته گشت و رأس او اولين رأسي بود كه به دمشق فرستاده شد.
سلامٌ علی ساکنِی کربلا - سلامٌ علی مَن بَکَتهُ السَّما - سلامٌ عَلی روحِ قالوا بلا - أمیری حسینٌ وَ نِعمَ الأمیر . لباس عزای محرّم تنم - دل از عالم و آدما میکَنم – سلامی به آقام حسین میکُنم - أمیری حسینٌ وَ نِعمَ الأمیر . كرببلا از سوی دشت حجاز - بهر تو مهمان فراوان رسید = كرببلا نور دل فاطمه - حسین مظلوم شتابان رسید = كرببلا بستر خود باز كن - قافله شاه شهیدان رسید = كرببلا زینب خونین جگر - بهر هواداری طفلان رسید = كرببلا اكبر رعنا جوان - بهر خدا در ره جانان رسید = كرببلا قاسم نو كدخدا - بیاری سرور خوبا ن رسید = كرببلا ماه بنی هاشمی - بهر علمدار ی طفلان رسید = كرببلا اصغر شیرین زبان - كودك ششماهه نالان رسید = شكری مظلوم بشورو نوا - از غم سلطان شهیدان رسید
آه از آن ساعت كه سبط مصطفی - گشت وارد بر زمین كربلا - پس به یاران كرد رو سلطان دین - كای هوا داران مقام ماست این - باز بگشائید خوش منزلگه است - تا به جنت زین مكان اندك است - باز بگشائید كه اینجا از عذاب - میشود لبها كبود از قحط آب - با زبگشائید كاینجا از جفا - ام لیلا گردد از اكبر جدا - باز بگشائید كاینجا بیدرنگ - برگلوی اصغرم آِید خدنگ - اندر اینجا از جفای اشقیا - دست عباسم شود از تن جدا - اندر اینجا من به جسم چاك چاك - اوفتم از صدر زین بر روی خاك - من تنها و دشمن صد هزار - پیكرم مجروح و زخم بی شمار - دردم آخر زراه كین سنان - پهلویم بشكافد از نوك سنان - شمربنشیند برروی سینه ام - بشكند آئینه بی كینه ام - اوزكین خنجر نهد بر خنجرم - تشنه لب از تن جدا سازد سرم . امام حسین و اهلبیتش همچنان به طرف کربلا حركت ميكردند تا اينكه روز دوم محرم در نزديكي روستاي نينوا ، نامه اي از عبيدالله به حر رسيد كه در آن نوشته بود: همان هنگام كه نامه من به تو رسيد حسين را نگاهدار و بر او تنگ بگير و او را در بياباني بيپناه و بيآب فرود آور. حر بر امام و اصحاب او سخت گرفت تا آنها را مجبور نمايد در همان مكان بي آب و آبادي كه نامه به دستش رسيده بود اتراق كنند. امام به او فرمود : واي بر تو! بگذار در آبادي و روستايي فرود آئيم، حر گفت : نه، به خدا قسم نمي توانم. اين نامه رسان را بر من جاسوس كرده اند و بايد در همينجا بماني . زهير كه يكي از ياران امام بود گفت: اي پسر رسول خدا! جنگ با اين جماعت آسانتر از نبرد با كساني است كه بعدا به آنها ملحق مي شوند. بگذار با آنها بجنگيم . امام فرمود: «من آغازكننده جنگ نخواهم بود». آنگاه نام آن سرزمين را پرسيد. گفتند نام اينجا «عقر» است. دوباره پرسيد آيا نام ديگري ندارد. گفتند به اينجا نینوا نيز مي گويند. نام ديگري هم دارد كه كربلاست. پس حضرت شروع به گريستن كرد و گفت : «اللهم اني اعوذ بك من الكرب والبلاء. اينجا مكان رنج و اندوه است.» آنگاه ياران را فرمود: «همينجا فرود آييد كه جدم رسول خدا به من خبر داد كه خون ما بر اين زمين ريخته مي شود و در اينجا دفن خواهيم شد». سپس دستور داد كه خيمه ها را در همان سرزمين بي آب و علف برپا كردند. كربلا بر تو مهمان رسيده – وعده ي وصل جانان رسيده - كربلا وا كن آغوش خود را - بــر پذيرايي آل طاها . در روايت ديگري نيز آمده است هنگامي كه به امام علیه السلام گفتند نام اينجا كربلاست حضرت خاك آنجا را بوييد و گريست و گفت : ام سلمه مرا خبر داد كه روزي جبرئيل نزد رسول خدا بود و من تو را نزد او بردم و تو گريه مي كردي. پيامبر تو را گرفت و در دامن نشاند. جبرئيل گفت : آيا او را دوست داري؟ پيامبر فرمود : آري. جبرئيل عرض كرد : امت تو او را مي كشند. و سپس خاك كربلا را به پيامبر نشان داد. والله اين همان خاك است . همچنين در حديث است هنگامي كه علي علیه السلام به صفين مي رفت به حوالي نينوا رسيد. پرسيد اين سرزمين را چه مي گويند؟ گفتند : كربلا. اميرالمومنين علیه السلام آنقدر گريست كه زمين از اشكش نمناك شد.
روضه شب و روزسوم محرم بياد رقيه بنت الحسين عليهاسلام
اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا سَیِّدَتَنـا رُقَیَّةَ، عَلَیْکِ التَّحِیَّةُ وَاَلسَّلامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ . جبریل امین خادم و دربان رقیه - گردید فلك و اله و حیران رقیه - آن زهره جیینى كه شد از مصدر عزت - گشته خجل او از رخ تابان رقیه - هم وحش و طیور و ملك و عالم و آدم - هستند همه ریزه خور خوان رقیه - خواهى كه شود مشكلت اندر دو جهان حل - دست طلب انداز به دامان رقیه - جن و ملك و عالم و آدم همه یكسر - هستند سر سفره احسان رقیه - كو ملك یزید و چه شد آن حشمت و جاهش - اما بنگر مرتبت و شان رقیه - یك شب ز فراق پدرش گشت پریشان - عالم شده امروز پریشان رقیه - دیدى كه چسان كند ز بن كاخ ستم را - در نیمه شب آن دل سوزان رقیه . دختر در دانه منم - به کنج ویرانه منم - عمه چه آمد به سرم - چرا نیامد پدرم - الله اکبر، الله اکبر . امام حسین علیه السلام دختر کوچکی داشت که چهار ساله بود . شبی در خرابه شام از خواب بیدار شد در حالیکه به شدت مضطرب بود می گفت پدرم کجاست من الان او را در خواب دیدم . وقتی زنهای اهل بیت این صحنه را دیدند به گریه افتادند و کودکان دیگه هم با گریه آنها شروع به گریه کردند و صدای ضجه زنان و کودکان بلند شد . در این هنگام یزید (لعنت الله) از خواب بیدار گشت و گفت چه خبر شده است؟ مامورینش جستجو کرده از قضیه باخبر شدند و به یزید (لعنت الله علیه) جریان را اطلاع دادند یزید دستور داد سر پدرش را برایش ببرند و ... سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه السلام را برای حضرت رقیه آوردند در حالیکه در تشتی قرار داشت و روی آن با پارچه ای پوشانده بود او پارچه را از روی تشت برداشت و پرسید این سر کیست؟ به او گفتند : پدر توست . ای پدر چه کسی محاسنت را به خونت خضاب کرده ؟ ای پدر چه کسی رگ گردنت را بریده؟ ای پدر چه کسی مرا یتیم کرده در کودکیم؟ ای پدر چه امیدی بعد تو به زندگی و بقای من در این دنیاست؟ ای پدر چه کسی از یتیم نگهداری می کند تا بزرگ شود و سپس دهان مبارک را بر دهان شریف پدر گذاشت و گریه شدیدی نمود تا غش کرد. وقتی او را حرکت دادند روح از بدنش مفارقت کرده بود وقتی اهل بیت این صحنه را دیدند صدا به گریه بلند کردند و دوباره عزاداری نمودند و هیچ کس از اهل دمشق از این داستان مطلع نشد مگر گریست . (منبع : کتب کامل بهائی - کتاب الحاویه) . عمه بیا گمشده پیدا شده - کنج خرابه شب یلدا شده - پدر! فدای سر نورانیت - سنگ جفا که زد به پیشانی ات - بس که دویدم عقب قافله - پای من از ره شده پر آبله . سر بابایش را به سینه چسبانید. صدا زد: بابا! چه کسی مرا یتیم کرد؟ چه کسی... چه کسی... یک وقت دیدند این بچه دیگر ناله نمی کند. وقتی زیر بغل بچه را گرفتند دیدند رقیه جان داده است . رُقَیّه جان رُقَیّه ، جانَم فدات رُقَیّه
شب وروزچهارم محرم فرزندان زينب (س)
روضه شب و روز چهارم محرم ـ مصيبت فرزندان و برادران زينب (س) حضرت زینب کبری علیهاالسّلام
اَلسَّلامُ عَلی عَونِ بن عبداللهِ بنِ جعفرِ بنِ ابیطالب ، اَلسَّلامُ عَلی مُحَمَّدِ بنِ عبداللهِ بنِ جعفرِ بن ابیطالب . دید زینب چو برادر تنهاست - بهر یاری برادر برخاست - دو جگر گوشه خود را طلبید - به موی هر دو پسر شانه کشید - روی بر حجت داور آورد - هر دو را نزد برادر آورد - از تو سر در ره حق باختن است - سهم من سوختن و ساختن است - دو جگر گوشه من منتظرند - خبر از ما سوی مادر ببرند - ای برادر تو دوای دردم - با چه رویی به حرم برگردم - این دو گل هست به دوران ثمرم - هدیه بفرست به سوی پدرم - گفت ای خواهر غم پرور من - بس بود داغ علی اکبر من - گفت ای نور دو چشمان من - ای که هستی سرو سامان من . روز عاشورا شده ، عون و محمد از مادر اجازه گرفتند. مادر! اجازه بده ما جان خویش را فدای داییمان كنیم. زینب فرمود : باركالله به شما، كه چشمهایم را روشن كردید. خودش (كفن به تن بچّهها كرد) و لباس و شمشیر برایشان آماده كرد و با وقار و صلابت زینبی آمدند خدمت ابیعبدالله (ع) و سلام كردند : السلام علیك یا ابا عبدالله ، ابی عبدالله (ع) تا بچّهها را دید، هر دور ا در آغوش گرفت و فرمود مادرتان كجاست؟ بگویید مادرتان بیاید. ابی عبدالله با خواهر ملاقات كرد دید زینب (س) دارد گریه میكند. سرِ خواهر را به سینه گذاشت و فرمود:خواهر جان! داغ علیاكبر (ع) برایم بس است و ... ابی عبدالله (ع) آنقدر گریه كرد و ... خواهر گفت: داداش! این دو تن قربانی یك موی تو - هستیم بادا فدای روی تو - گر چه نَبْوَد این دو غنچه لایقت - من تهیدستم گذر از عاشقت . به هر نحوی كه بود اجازه داد كه بچّهها (خواهر زادهها) به میدان بروند. هر دو به سوی دشمن حمله برده، عجب رجزی خواندند و ... یك عده گفتند: این دو تا، بچه كی هستند؟ یكی فریاد زد: اینها بچّههای زینب (س) هستند. یكی گفت: این خواهر چقدر فدای برادرش هست ... دیگری گفت: الآن داغشان را به دل مادرشان میگذارم... فاصله انداخت دشمن بینشان - برد سویی هر یكی سردار را - خواند دشمن پیش روی هركدام - لشگر مردان نیزه دار را - نیزهها ازجسمشان خون میمكید - دیده حق این صحنه غمبار را - از حرم بیرون نیامد خواهرش - تا نبیند خجلت دلدار را .
قافله ابی عبدالله از مدینه به سوی مکه حرکت کرد ، چند منزل نگذشته بود یک وقت دید دو سوار دارند می آیند ، ابی عبدالله فرمود : عباسم برو ببین دو سوار که می باشند؟ دید بچه های زینب اند ، آورد خدمت امام حسین ، زینب هم آمد ، خوشحال شد ، روز عاشورا هم بچه ها را آورد نزد برادر ، برادر اجازه بده محمد و عون من هم به میدان بروند ، همین جا که اجازه داد زینب خوشحال شد ، بچه ها را بدرقه کرد اما وقتی عزیزانش (محمد و عون)شهید شدند زینب از خیمه ها بیرون نیامد مبادا چشمش به صورت برادر بیفتد برادر خجالت بکشد . همه صدا بزنید حسین . وقتی خبر شهادت محمد و عون به مدینه رسید، ابوالسلاسل غلام آزاده شده ی عبدالله از شدت ناراحتی گریبانش را پاره کرد و با آه و ناله و گریه نزد عبدالله آمد و ناله کنان گفت: ای محمد جان، ای عون، ای عزیزانم، کیست زیباتر از شما که همچون دو گوهر درخشان بودید؟! … (مقتل ابی مخنف (ترجمه) ص 129، موسوعه آل النبی، ص 704 - منبع:كتاب گلواژه های روضه)
شب وروزپنجم عبدالله بن حسن علیه السلام
اَلسَّلامُ علی عَبدِاللهِ بنِ الحَسن . کودکی را نام عبدالله بود - با عمو در کربلا همراه بود - از گل رخسار داغ لاله بود - لاله اش را از عطش تب خاله بود - همچو بخت اهل بیت بو تراب - بود ظهر روز عاشورا به خواب - لحظه ای آن ماه رو در خواب بود - آب اندر خواب هم نایاب بود - گرچه بودش از عطش سوزان جگر - در دلش عشق عمو بُد بیشتر - گشت چون بیدار از بهر عمو - خیمه ها را کرد یک سر جستجو - کودک آن دم سر سوی صحرا نهاد - بر سر چشم ملائک پا نهاد - شد برون از خیمه ها آن ماه روی - کرد سوی قتلگاه شاه روی - گفت خواهر از منش مایوس کن - ساعتی در خیمه اش محبوس کن - دامنش بگرفت زینب با نیاز - گفت جانا زین سفر برگرد باز - از غمت ای گلبن نورس مرا - دل مکن خون داغ قاسم بس مرا - گفت عمه والهم بهر خدای - من نخواهم شد ز عمّ خود جدای - دور دار ای عمّه از من دامنت - آتشم ترسم بسوزم خرمنت - جذبه عشقش کشان سوی شه اش - در کشش زینب به سوی خرگه اش - عاقبت شد جذبه های عشق چیر - شد سوی برج شرف ماه منیر - دید شه افتاده در دریای خون - با تن تنها و خصم از حد فزون - گفت سویت نَک بکف جان آمدم - بر بساط عشق مهمان آمدم - بانگ زد بر او که ای جان عزیز - تیغ می بارد در این دشت ستیز - تو به خیمه باز گرد ای مه وشم - من بدین حالت که خود دارم خوشم - دید ناگه کافری در دست تیغ - آورد بر تارک شه بی دریغ - نامده آن تیغ کین شه را به سر - دست خود را کرد آن کودک سپر - تیغ بر بازوی عبدالله گذشت - وه چه گویم چه ز آن بر شه گذشت - گفت دستم گیر ای سالار کَون - ای به بی دستان به هر دو کون عَون - شه چو جان بگرفت اندر تنش - دست خود را کرد طوق گردنش - مرغ روحش پر به رفتن باز کرد - هم چو باز از شصت شه پرواز کرد .
امشب و فرداشب را میهمان امام مجتبی علیه السلام هستیم که دو پسرش ـ قاسم و عبدالله ـ در کربلا در رکاب عمو به شهادت رسیدند. عبدالله بن حسن فرزند کوچک امام حسن مجتبی علیه السلام یکی از نوجوانان نابالغی بود که به همراه خانواده خود و عمویش حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام به سوی کوفه آمده بود. از صبح تا عصر عاشورا ، ابتدا اصحاب امام حسین علیه السلام و سپس اهل بیت آنحضرت یک به یک و یا دستجمعی به میدان رفتند و به شهادت رسیدند؛ و سرانجام زمانی رسید که امام علیه السلام یکه و تنها در میان هزاران هزار دشمن مسلح باقی ماند و گهگاه فریاد بر میآورد: «آیا یاریکننده ای هست که به خاطر خدا از حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله دفاع کند؟». «شمر بن ذی الجوشن» برای آن که کار را تمام کند به همراه پیاده نظام لشکر، به امام علیه السلام هجوم آوردند، دور آن حضرت را گرفتند و از پس و پیش ایشان را مورد حمله قرار می دادند. عبدالله بن الحسن که در بین بچه ها و زنان، در خیمه گاه حضور داشت تاب و تحمل دیدن غربت عموی تنهای خویش را نیاورد و ناگهان از خیمه ها بیرون آمد. زینب (س) او را گرفت شاید که بتواند مانع رفتن وی شود و نگذارد یادگار برادر طعمه گرگهای گرسنه یزیدی گردد؛ ولی عبدالله گفت: «نه، به خدا سوگند عمویم را تنها نمی گذارم». سپس دست خود را از دست عمه رها ساخت، به سوی میدان دوید و خود را به امام علیه السلام رساند تا با بدن کوچک و ظریفش از او دفاع کند. در غوغایی که دور امام علیه السلام ایجاد شده بود یکی از لشکریان یزید شمشیر خود را به قصد ضربه زدن به آنحضرت فرود آورد. عبدالله دست خود را سپر کرد تا شمشیر به امام اصابت نکند. شمشیر، بران و ضربه، سنگین بود و دست نوباوه پیامبر صلی الله علیه و آله را از بدن جدا کرد؛ آنگونه که فقط به پوستی آویخته شد. عبدالله یتیم از شدت درد ناله ای برآورد و پدرش را صدا کرد: «وا ابتاه ... » . اشك و خون از ديده اش بر خاك ريخت - اشك بر آن كودك بيباك ريخت . امام علیه السلام او را در آغوش گرفت، به خود چسپانید و درگوشش زمزمه کرد:«فرزند برادرم ! صبر داشته باش و خداوند بزرگ را بخوان؛ تا او ترا به پدران صالحت ملحق کند». بسته شد چشمش، ولي لب باز شد - آخرين نجواي شه آغاز شد - كاي خدا گر چه مرادت حاصل است - ديدن مرگ يتيمان مشكل است - در ره تو هستي ام از دست رفت - حيف شد، عبدالَهَم از دست رفت - اين دو بر من، روح پيكر بوده اند - يــادگــاران بــرادر بـــوده اند . امام علیه السلام سپس دست به دعا برداشت و گفت:«خداوندا! اگر مقدر کرده ای که این قوم را تا مدتی زنده نگهداری در بین آنان تفرقه ای سخت بیانداز... که آنان را ما را دعوت کردند و وعده یاری دادند اما به ما حمله کردند و ما را کشتند». آن برادرزاده ام صد چاك شد - اين برادرزاده ام بر خاك شد - آن برادرزاده ام سرمست رفت - اين برادرزاده ام بيدست رفت - تا ابد مجروح زخم كاريام - وایِ من از اين امانتداري ام . در این هنگام تیرانداز سپاه دشمن «حرملة ابن کاهل» گلوی نازک عبدالله را نشانه گرفت و او را در دامان عمویش ذبح کرد ...
اين مطلب درفهرست عناوين مطالب-رديف: روضه های دهه اول محرم
