بیانات: شرح حدیث | سه چیزی که باعث قبول نشدن اعمال میشود

حَدَّثَنا اَبی رَضیَ اللهُ عَنهُ قالَ حَدَّثَنا سَعدُ بنُ عَبدِ اللهِ عَن اَحمَدَ بنِ اَبی عَبدِاللهِ البَرقیِّ عَن اَبیهِ عَن صَفوانَ بنِ یَحیى عَن عَبدِ الرَّحمنِ بنِ الحَجّاجِ عَن اَبی عَبدِالله (عَلَیهِ السَّلام) قالَ: قالَ‌ اِبلیسُ‌ لَعنَةُ اللهِ‌ عَلَیهِ‌ لِجُنودِهِ اِذا استَمکَنتُ مِنِ ابنِ آدَمَ فی ثَلاثٍ لَم اُبالِ ما عَمِلَ فَاِنَّهُ غَیرُ مَقبُولٍ مِنهُ اِذَا استَکثَرَ عَمَلَهُ وَ نَسیَ ذَنبَهُ وَ دَخَلَهُ العُجب.(۱)

قالَ‌ اِبلیسُ‌ لَعنَةُ اللهِ‌ عَلَیهِ‌ لِجُنودِهِ اِذا استَمکَنتُ مِنِ ابنِ آدَمَ فی ثَلاثٍ لَم اُبالِ ما عَمِلَ فَاِنَّهُ غَیرُ مَقبُول
سند این روایت به ابلیس میرسد که این لعین، به لشکریان خود این جور گفت که اگر من توانستم در سه چیز بر بنی‌آدم مسلّط بشوم، دیگر غصّه‌ی این را نمیخورم که حالا او اعمال نیکی دارد به جا می‌آورد و ممکن است مراتب سعادت را طی کند؛ نه، خاطرم آسوده است؛ چون هر کاری بکند از او قبول نخواهد شد؛ عمده این است که من این سه چیز را بتوانم تدارک کنم و در این سه کار بر بنی‌آدم مسلّط بشوم؛ اگر [مسلّط] شدم دیگر خیالم آسوده است. آن سه چیز چیست؟

اِذَا استَکثَرَ عَمَلَه

یکی این است که او کار نیک خود را زیاد به شمار بیاورد، به نظرش زیاد بیاید؛ به خودش که نگاه میکند میگوید: «ما واقعاً چقدر آدم خوبی هستیم! این همه نماز و این قدر نافله و این قدر خدمت به مردم و روزی چند ساعت در دادگاه‌ها و در فلان مسئولیّتها، درس هم که میرویم و درس هم که میگوییم»؛ همین طور کارهای خودش به نظرش زیاد بیاید؛ اعمال خیر خودش را [زیاد بشمارد و] از خود خشنود شود، راضی بشود از خود به خاطر کارهایی که انجام میدهد. اوّلین ضربه‌ای که به انسان میخورد و خاکریز اوّلی که جلوی دشمن او -یعنی ابلیس- باز میشود این است؛ ما گاهی هم بعضی‌ها را می‌بینیم که میگویند: «آقا ما دیگر چه کار کنیم؟ این همه داریم کار میکنیم»؛ به نظرشان آن کاری که میکنند زیاد می‌آید؛ خود را مقایسه نمیکنند با بندگان صالح خدا که یک لحظه از لحظات عمرشان را فارغ از خدمت و عبادت و کار خیر و حسنه نبودند؛ این مقایسه را حاضر نیستند بکنند و همین کارهای کوچک خودشان به نظرشان بزرگ می‌آید.

وَ نَسیَ ذَنبَه

دوّم [اینکه] گناهان خود را فراموش بکند؛ مثل همه‌ی عادات ماها که به خودمان به چشم حسن‌ظن نگاه میکنیم؛ [یعنی] این همه گناه کوچک، بزرگ، خلاف، غیبت، دروغ، خدای نکرده تهمت و تخلّفات گوناگون را فراموش کنیم، از یادمان برود. اینکه می‌بینید در بعضی از دعاها مدام اسم گناه تکرار میشود -اَللهُمَّ‌ اغفِر لِیَ‌ الذُّنوبَ‌ الَّتی‌ تَهتِکُ‌ العِصَم-(۲) تا که انسان به یادش بیاید؛ یا درباره‌ی انسان در روایت دارد که «وَ بَکى‌ عَلى‌ ذَنبِه»،(۳) بنشیند بر گناه خود، به گناه‌هایی که کرده بگرید؛ [این] به یاد آوردن گناه است که اینها را انسان فراموش نکند؛ در مراقبتها و در باب مراقبة هم میگویند که هر شبی بنشینید ببینید چه کار کردید آن روز؛ این مانع از فراموشی میشود. یکی هم اینکه فراموش کند.

وَ دَخَلَهُ العُجب

سوّم [اینکه] خودشگفتی در او وارد بشود؛ این خودشگفتی طبعاً برای اَعمال نیست، چون آن قبلاً گفته شد؛ برای خصوصیّات خود او است؛ [یعنی] علم خودش، تقوای خودش، حلم خودش، صبر خودش به نظرش بزرگ بیاید. خودشگفتی یا عُجب یعنی انسان در مقابل خودش که قرار میگیرد دچار اعجاب بشود و به شگفت بیاید که واقعاً «ما هم چه آدم خوب و برجسته‌ای هستیم»! گاهی هم انسان گله‌مند میشود که چطور دیگران نمیفهمند این خوبی‌های ما را؟ چطور قدر نمیدانند؟

بله جناب ابلیس به دوستانش این جور میگوید که وقتی این سه خصوصیّت در کسی وارد شد و من توانستم از این سه ناحیه، بر یک انسان سلطه و سیطره پیدا کنم، دیگر غصّه‌ی این را که حالا عبادت کرد و روزه گرفت و نماز خواند نمیخورم؛ چون میبینم همه‌ی اینها باطل خواهد بود؛ یعنی قبول نخواهد بود.

۱) خصال، روایت هشتادوششم، ج ۱، ص ۱۱۲؛ « امام صادق (علیه السّلام) فرمود: شیطان لعین به لشگر خود گفت که من اگر در سه مورد بر فرزند آدم دست یابم، پس از آن هر عملى که به‌ جا آورد پریشان‌خاطر نگردم که میدانم عملش پذیرفته نیست: هنگامى که عمل خود را زیاد پندارد و گناه خود را فراموش کند و خودپسندى در او راه یابد

۲) مصباح‌المتهجّد، ج ۲، ص ۸۷۲

۳) روضةالواعظین، ج ۲، ص ۴۵۲

بیانات: شرح حدیث | مواعظ حضرت عیسی(ع) به حوارییون

وَ مِن وَصیَّةٍ لَهُ عَلَیهِ السَّلامُ نَقلاً عَنِ المَسیحِ عَلَیهِ السَّلامُ بِحَقٍّ اَقولُ لَکُم لا یُغنی عَنِ الجَسَدِ اَن یَکونَ ظَاهِرُهُ صَحیحاً وَ باطِنُهُ فاسِداً کَذٰلِکَ لا تُغنی اَجسادُکُمُ‌ الَّتی قَد اَعجَبَتکُم‌ وَ قَد فَسَدَت قُلوبُکُم وَ ما یُغنی عَنکُم اَن تُنَقّوا جُلودَکُم وَ قُلوبُکُم دَنِسَةٌ لا تَکونوا کَالمُنخَلِ یُخرِجُ مِنهُ الدَّقیقَ الطَّیِّبَ وَ یُمسِکُ النُّخالَةَ کَذٰلِکَ اَنتُم تُخرِجونَ الحِکمَةَ مِن اَفواهِکُم وَ یَبقَى الغِلُّ فی صُدورِکُم یا عَبیدَ الدُّنیا اِنَّما مَثَلُکُم مَثَلُ السِّراجِ یُضیءُ لِلنّاسِ وَ یُحرِقُ نَفسَه.(۱)

بِحَقٍّ اَقولُ لَکُم لا یُغنی عَنِ الجَسَدِ اَن یَکونَ ظَاهِرُهُ صَحیحاً وَ باطِنُهُ فاسِدا

از قول حضرت مسیح است به حواریّین: ظاهر جسم، سالم و صحیح باشد، امّا زیر لباس، بیماری و زخم و کثافت باشد؛ این چیز خوبی نیست. به صورت و بَشَره(۲) و ظاهر که انسان نگاه میکند ببیند آقا تَرتمیز و سالم است، امّا لباسش را که بِکَند ببیند که بدنش زخم و دارای عفونت و چرک و مانند اینها است. انسان به این قانع نمیشود که فقط این ظواهر را، صورت را، دستها را، لباسها را تمیز کند.

کَذٰلِکَ لا تُغنی اَجسادُکُمُ‌ الَّتی قَد اَعجَبَتکُم‌ وَ قَد فَسَدَت قُلوبُکُم

اگر جسم شما هم سالم باشد در حالی که دل شما خدای نکرده ناسالم است، این هم مثل همان است؛ هیچ تفاوتی ندارد. وجود شما از ظاهر و باطن آمیخته شده؛ کافی نیست که سر و صورت را درست کنید، باطن خراب باشد؛ باطن را باید درست کرد، دل را باید آباد کرد.
وَ ما یُغنی عَنکُم اَن تُنَقّوا جُلودَکُم وَ قُلوبُکُم دَنِسَة

حضرت عیسیٰ به حواریّین خود میفرماید کافی نیست که پوست خود را تمیز کنید، در حالی که دل شما آلوده و ناپاک است.

لا تَکونوا کَالمُنخَلِ یُخرِجُ مِنهُ الدَّقیقَ الطَّیِّبَ وَ یُمسِکُ النُّخالَة

بعد میفرماید مثل غربال نباشید -غربال و الک را میگویند «مُنخَل»- که آرد ریز نرم تمیز را از خودش خارج میکند، امّا نخاله‌ها را در خودش نگه میدارد؛ این جوری نباشید.

کَذٰلِکَ اَنتُم تُخرِجونَ الحِکمَةَ مِن اَفواهِکُم

مثل این است که امروز با ما حرف زده‌اند! شما هم حکمت را از زبان خودتان بیرون میریزید؛ مثل همان آردهای تمیز خوب نرم مطلوب که از الک میریزد پایین، ما هم حکمتها را همین طور میریزیم بیرون.

وَ یَبقَى الغِلُّ فی صُدورِکُم

امّا دشمنی‌ها و تلخی‌ها و آلودگی‌ها و ناخالصی‌ها در دلتان باقی میماند، نستجیر بالله.
یا عَبیدَ الدُّنیا اِنَّما مَثَلُکُم مَثَلُ السِّراج

ای بندگان دنیا! داستان شما داستان چراغ است.

یُضیءُ لِلنّاسِ وَ یُحرِقُ نَفسَه

خود را میسوزاند، به دیگران نور میدهد. خب این حرف میتواند با زبان ستایش گفته بشود، میتواند با زبان مذمّت گفته بشود. خود ما معمولاً میگوییم فلانی مثل شمع میسوزد تا به دیگران روشنی بدهد؛ خیلی خب، این از آن بُعد، با آن نگاه، میشود ستایش؛ یعنی خودش رنجها را تحمّل میکند که دیگران نور بگیرند. امّا میتوان با یک نگاه دیگر، این تمثیل را شماتت‌آمیز دانست که حالا حضرت عیسیٰ به حواریّین از این بُعد نگاه میکند؛ میگوید شما خودتان هیچ سودی از خودتان نمیبرید، از تلاش خودتان هیچ بهره‌ای خودتان نمیبرید. مراد از «بهره» پول‌وپَله و مقام و عنوان نیست؛ یعنی بهره‌ی معنوی و روحی، تعالی، کرامتهای انسانی، قرب الی‌الله. خود شما هیچ بهره‌ای نمیبرید امّا دیگران از حرفهای شما بهره میبرند. ما جوانها را تشویق میکنیم می‌افتند به عبادت، در میدانهای صفا و معنویّت، در میدان جهاد -هر وقتی یک جوری- تا آن ملکوت اعلا میروند امّا خود ما پای در گِل و پای در غُل باقی میمانیم؛ خیلی خطرناک است. [بایستی] نیّتها را خالص بکنیم و سخن را فقط برای دیگران نگوییم؛ اوّل برای دل خودمان بگوییم، فقط برای دل خودمان. من دیدم در حالات مرحوم آشیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی همشهری ما -مشهدی- که یک جایی میگوید من روزی فلان قدر، فلان تعداد، چند هزار این ذکر را بر دل تاریک خود خواندم. بَه‌بَه! این خوب است؛ ذکر این است. ذکر را انسان باید بر دل خودش بخواند؛ این دلِ مرده. ذکر «لااله‌الّاالله» و ذکر «استغفرالله» را بر دل بخواند، بر دل خود تلاوت کند؛ اوّل این است. چقدر خوب است که انسان دعای کمیل که میخواند در یک جمعیّتی، فقط برای آنها نخواند، برای خودش هم بخواند دعای کمیل را. بعضی‌ها دعا را فقط برای دیگران میخوانند؛ این، آن جوری است.

۱) تحف‌العقول، ص ۳۹۳؛ «از روى حق مىگویم: بدنهایى که ظاهرش درست و درونش تباه است ثمرى ندارد؛ همین طور بدنهایتان که شما را پسند آمده‌اند در حالى که دلهایتان تباه است ثمرى ندهد و شما را سودى ندهد که ظاهرتان را پاکیزه سازید و دلهایتان لکّه‌دار باشد. همچون غربال نباشید که آرد نرم را خارج مىکند و نخاله را نگه مىدارد. همین طور شما حکمت را از دهانتان خارج مىکنید و ناخالصى در سینه‌هایتان به جای مىماند. اى بندگان دنیا! براستى مَثَل شما همچون چراغى است که به مردم نور دهد و خودش را بسوزاند

۲) چهره، صورت

بیانات: شرح حدیث | پایه‌های اصلی شُکر

وَ عَن اَبی عَبدِ الله (عَلَیهِ السَّلام) اِنَّهُ قالَ‌ مَن اَنعَمَ اللهُ عَلَیهِ‌ نِعمَةً فَعَرَفَهَا بِقَلبِهِ‌ وَ عَلِمَ‌ اَنَّ المُنعِمَ‌ عَلَیهِ‌ اللهُ فَقَد اَدّى شُکرَها وَ اِن لَم یُحَرِّک لِسانَهُ وَ مَن عَلِمَ اَنَّ المُعاقِبَ عَلَى الذُّنوبِ اللهُ فَقَدِ استَغفَرَ وَ اِن لَم یُحَرِّک بِهِ لِسانَه.(۱)‌

مَن اَنعَمَ اللهُ عَلَیهِ‌ نِعمَةً فَعَرَفَهَا بِقَلبِهِ‌ وَ عَلِمَ‌ اَنَّ المُنعِمَ‌ عَلَیهِ‌ اللهُ فَقَد اَدّى شُکرَها

بنا بر این [روایت] شکر دارای این دو پایه‌ی اصلی است: اوّل اینکه انسان بداند که این نعمت از خدا است؛ مثل قارون نگوید که «اِنَّما اوتیتُه عَلیٰ عِلم»؛(۲) قارون خیال میکرد که او است که این ثروت را برای خود جمع کرده است؛ میگفت: توانسته‌ام، جمع کرده‌ام، مال خودم است. [مثلاً] کسی مقامی دارد، میگوید: بله، استعداد داشتم، زرنگ بودم، توانسته‌ام، به دست آورده‌ام، به کسی هم مربوط نیست؛ این ضدّ شکر است. شکر این است که بداند -ما بِکُم مِن نِعمَ‌ـةٍ فَمِنَ الله-(۳) اگر استعدادی هم انسان دارد، مال خدا است؛ اگر همتی هم به خرج داده، متعلّق به ذات اقدس باریتعالی است؛ اگر امکانات جور شده است، اگر توفیقی هم پیش آمده است -توفیق، یعنی جور شدن امکانات، پیش آمدن امکانات؛ چون گاهی انسان همه‌ی هنرها را هم به خرج میدهد امّا امکانات جور نمیشود، توفیق پیش نمی‌آید- باز متعلّق به خدا است، صُنع الله است؛ [اگر] اینها را انسان بداند -به حقیقت دانستن و عَن ظهر القلب(۴)- همین که انسان بداند این نعمت مال خدا است و «من» وجود ندارد، پایه‌ی اوّل شکر است. این خُیَلاء(۵) است، تصوّر باطل است که انسان گمان کند که او است که با هنر خودش این موفّقیّت را، این امکان را، این پول را، این مقام را، این وجهه را، این محبوبیّت را، این علم را، به دست آورده است؛ نخیر، از خدا است. این پایه‌ی اوّل شکر.

و پایه‌ی بعد که حالا آن را قبلاً در این روایت ذکر کرده‌اند، [اینکه] نعمت را بشناسد؛ شناختن نعمت. بعضی انسانها -که خود ماها هم از این قبیل هستیم- از بسیاری از نِعَم الهی غافلیم، غفلت داریم. مهم‌ترین نیازهای ما که در زندگی روزمرّه و عادی‌مان برآورده میشود، نعمتهای بزرگ خدا است: گرسنه میشوید، یک لقمه نان در دهانتان میگذارید، میجَوید، فرو میدهید؛ خب این چیز کمی نیست، خیلی از امکانات دست به دست هم داده‌اند که شما میتوانید این لقمه را بجَوید و فرو بدهید؛ بعضی‌ هستند نمیتوانند این را بگذارند [درون] دهانشان، یکی دیگر باید بگذارد دهانشان؛ بعضی هستند نمیتوانند بجَوند؛ بعضی هستند میتوانند بجَوند، نمیتوانند فرو بدهند؛ بعضی هستند فرو میدهند، نمیتوانند هضم کنند؛ بعضی هستند هضم میکنند، نمیتوانند دفع کنند. خب، یک کار عادی روزمره‌ی معمولی که انسان یک لقمه نان را بگذارد دهانش، به دست خودش، با اشتهای خودش و اشتها هم داشته باشد و بجَود و فرو بدهد، بعد هم دفع کند؛ ببینید چقدر نعمت دست به دست هم داده‌اند که این یک کار عادی روزمره حاصل شده برای انسان؛ بشناسیم این نعمتهای خدا را. وقتی انسان از یک نعمتی محروم شد، یک نعمتی از انسان سلب شد، آن وقت میفهمد که این نعمت در او بود؛ این پایه‌ی اوّل، بعد هم بدانیم که این از خدا است. کسی که اینها را بداند، شکر کرده؛ ولو نگوید «خدایا تو را شکر!»، همه‌ی وجود او شکر است؛ دل او شاکر است، روح او شاکر است، خاضع است، ولو حالا به زبان هم نگوید. این خیلی بهتر از این است که انسان نداند که این نعمت مال خدا است، از خودش بداند، اصلاً نشناسد نعمت را و یک «الهی شکر» هم به زبان و بی‌توجّه بگوید که ارزشی ندارد. پس حقیقت شکر این است.

وَ مَن عَلِمَ اَنَّ المُعاقِبَ عَلَى الذُّنوبِ اللهُ فَقَدِ استَغفَرَ وَ اِن لَم یُحَرِّک بِهِ لِسانَه

و [بعلاوه] این هم [که بشناسد کیفردهنده‌ را]، خودش استغفار کرده، طلب مغفرت کرده؛ استغفار حقیقی این است؛ ولو به زبان هم این استغفرالله را نیاورد. البتّه معنایش این نیست که نباید گفت استغفرالله، یا نباید گفت شکراً لله؛ باید گفت، چون انسان مرکز غفلتها است، هر لحظه‌ای عوامل گوناگونی بر روح انسان اثر غفلت‌آور و اثر نسیان‌آور میگذارد و احتیاج داریم که به طور دائم این خاکسترهای غفلت را که لحظه به لحظه بر روی این گداختگی ایمان در دلمان می‌نشیند پس بزنیم؛ این هم نمیشود مگر با تلقین، با گفتن، با تذکّر، با متوجّه بودن و با مراقبت؛ این همان چیزی است که به آن گفته میشود مراقبت؛ پس بنابراین گفتن استغفرالله، گفتن شکراً لله لازم است، امّا حقیقت شکر این نیست، حقیقت استغفار این نیست؛ حقیقت شکر و همچنین استغفار آن چیزی است که گفته شد.

۱) تحف‌العقول، ص ۳۶۹؛ «از امام صادق (علیه السّلام) نقل شده که فرمود: هر که خدایش نعمتى دهد و آن را به قلب بشناسد و بداند که نعمت‌بخش خدا است، شکرش را گذاشته، هر چند زبان به شکر نگرداند، و هر که بداند کیفردهنده‌ی گناهان خدا است، آمرزش خواسته، هر چند به زبان استغفار نکند.»

۲) سوره‌ی زمر، بخشی از آیه‌ی ۴۹؛ «... تنها آن را به دانش خود یافته‌ام ...»
۳) سوره‌ی نحل، بخشی از آیه‌ی ۵۳؛ «... هر نعمتى که دارید از خدا است ...»
۴) باور قلبی داشتن

۵) خودخواهی و تکبّر

بیانات: شرح حدیث | عزیزترین و مبغوض‌ترین مردم چه کسانی هستند؟

وَ قیلَ لِاَبی عَبدِ اللهِ (عَلَیهِ السَّلامُ): مَن اَکرَمُ الخَلقِ عَلَى الله؟ فَقالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) اَکثَرُهُم‌ ذِکراً للهِ‌ وَ اَعمَلُهُم‌ بِطاعَةِ اللهِ؛‌ قُلتُ فَمَن اَبغَضُ الخَلقِ اِلَى الله؟ قالَ )عَلَیهِ السَّلامُ) مَن یَتَّهِمُ اللهَ؛ قُلتُ اَحَدٌ یَتَّهِمُ اللهَ؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) نَعَم مَنِ استَخارَ اللهَ فَجاءَتهُ الخیَرَةُ بِما یَکرَهُ فَیَسخَطُ فَذلِکَ یَتَّهِمُ اللهَ؛ قُلتُ وَ مَن؟ قالَ یَشکُو اللهَ؛ قُلتُ وَ اَحَدٌ یَشکُوهُ؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) نَعَم مَن اِذَا ابتُلِیَ شَکا بِاَکثَرَ مِمّا اَصابَهُ؛ قُلتُ وَ مَن؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) اِذا اُعطیَ لَم یَشکُر وَ اِذَا ابتُلیَ لَم یَصبِر؛ قُلتُ فَمَن اَکرَمُ الخَلقِ عَلَى الله؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) مَن اِذا اُعطیَ شَکَرَ وَ اِذَا ابتُلیَ صَبَر.(۱)

وَ قیلَ لِاَبی عَبدِ اللهِ (عَلَیهِ السَّلامُ): مَن اَکرَمُ الخَلقِ عَلَى الله؟ فَقالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) اَکثَرُهُم‌ ذِکراً لله
بنا بر این روایت، نفْس یاد خدا یک ارزش است، با قطع نظر از اطاعت که آن هم یک ارزش دیگری است؛ وجه آن هم معلوم است، چون خود ذکر و یاد، مقدّمه‌ی همه‌ی خیرات است؛ «اِنَّما تُنذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکر»(۲) که اصلاً [اگر] یاد و توجّه و ذکر نباشد، اِنذار انبیا هم امکان‌پذیر نخواهد بود؛ یعنی توجّه و یاد. نقطه‌ی مقابل ذکر، غفلت است که اگر غفلت شد، باب همه‌ی خیرات بر روی انسان بسته خواهد شد. لذاست که خود ذکر در اینجا یک ارزشی محسوب شده.

قُلتُ فَمَن اَبغَضُ الخَلقِ اِلَى الله؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) مَن یَتَّهِمُ الله

آن [فِقره‌ی قبلی] «اَکرَمُ الخَلقِ عَلَى الله» بود، [یعنی] عزیزترین مردم؛ در این [فِقره] سؤال میکند که مبغوض‌ترین مردم کیست؟ [حضرت میفرمایند:] آن کسی که خدا را متّهم کند.
قُلتُ اَحَدٌ یَتَّهِمُ الله؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) نَعَم، مَنِ استَخارَ اللهَ فَجاءَتهُ الخیَرَةُ بِما یَکرَهُ فَیَسخَطُ فَذلِکَ یَتَّهِمُ الله

راوی میگوید: عرض کردم مگر کسی خدا را متّهم میکند؟ فرمود: [بله]، کسی که در یک مسئله‌ای از خدای متعال طلب خیر میکند -در اینجا معلوم نیست که مراد از استخاره، این استخاره‌ای که ما با تسبیح و قرآن میکنیم باشد؛ استخاره یعنی طلب خیر کردن؛ همچنانی که در صحیفه‌ی شریفه‌ی سجّادیّه هم عنوان دعایی است، فی الاستخارة مِن الله،(۳) در [مورد] استخاره و طلب خیر کردن- تضرّع میکند، دعا میکند که آنچه خیر من است در این امر اتّفاق بیفتد، بعد، اختیار پروردگار، آن چیزی است که او آن را کراهت دارد، آن را نمی‌پسندد، آنچه در پاسخ دعای او واقع میشود، آن چیزی نیست که او پیش‌داوری کرده، و قبلاً آن را در دل خود خواسته و آن را ترجیح داده است، [پس] خشمگین میشود؛ این، [آن] کسی است که خدای متعال را متّهم میکند. خدای متعال عالِم است به همه‌ی جهات و همه‌ی مصالح و مفاسد، و دعای این شخص هم مستجاب شده است لکن چون او عالم نیست، چون نمیداند و خیر خود را تشخیص نمیدهد، خدای متعال را متّهم میکند که خیر مرا به من نداد. این یکی.
قُلتُ وَ مَن؟ قالَ یَشکُو الله

این راوی سؤال میکند که دیگر چه کسی متّهم میکند خدای متعال را؟ [فرمود:] آن کسی هم که از خدا شکایت میکند، [در واقع] خدا را متّهم میکند.

قُلتُ وَ اَحَدٌ یَشکُوه؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) نَعَم مَن اِذَا ابتُلِیَ شَکا بِاَکثَرَ مِمّا اَصابَه

راوی میپرسد: آیا کسی هست که از خدای متعال شِکوه کند؟ شکایت کند از خدای متعال؟ بله، هستند؛ لازم نیست حتماً بنشیند پای کسی درد دل کند که العیاذ بالله خدا به ما این کار را کرد، این بدی را کرد؛ لازم نیست این ‌جوری باشد، این هم نوعی شکایت از خدا است که وقتی که مبتلای به یک گرفتاری شد، شکایت میکند از آن ابتلاء خود بیش از آنچه شایسته‌ی شکایت کردن است. فرض کنید یک بیماری‌ای دارد، میپرسند: آقا حال شما چطور است؟ بنا میکند که «بله، چقدر چنینیم، چنانیم»، شِکوه میکند از حال خود، در حالی ‌که واقع قضیّه این ‌جور نیست و این همه شکایت ندارد؛ امّا او بیش از اندازه از درد خود، از حال خود، از روز خود، از فقر خود شکایت میکند. آن کسی که وقتی مبتلا میشود، به بیش از آنچه به او بدی رسیده است شِکوه میکند [نزد خدا مبغوض است].

قُلتُ وَ مَن؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) اِذا اُعطیَ لَم یَشکُر وَ اِذَا ابتُلیَ لَم یَصبِر

سؤال میشود: دیگر چه کسی؟ این هم یک کس [دیگری] که وقتی نعمت خدا به او میرسد شکر نمیکند، امّا وقتی بلای الهی به او میرسد صبر نمیکند و شکایت میکند، شِکوه میکند.
قُلتُ فَمَن اَکرَمُ الخَلقِ عَلَى الله؟ قالَ (عَلَیهِ السَّلامُ) مَن اِذا اُعطیَ شَکَرَ وَ اِذَا ابتُلیَ صَبَر
اینها تأدیب الهی و تربیت خدا است که ما نفوس خودمان را تقویت کنیم.

۱) تحف‌العقول، ص ۳۶۴؛ «از امام صادق (علیه السّلام) سؤال شد که ارجمندترین مردم نزد خدا چه کسى است‌؟ امام (علیه السّلام) فرمود: هر کس که بیشتر خدا را یاد کند و بیشتر فرمانش بَرَد. [راوى گوید] عرض کردم: مبغوض‌ترین مردم نزد خدا چه کسى باشد؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آن کس که خدا را متّهم نماید. عرض کردم: آیا کسى باشد که خدا را متّهم کند؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آرى! آن کس که خواهان خیر از خداوند شده و خیرى که به او رسیده ناپسندش آمده و خشمگین گردیده و خدا را متّهم نموده است. عرض کردم: دیگر چه کسى [نزد خدا مبغوض] باشد؟ امام (علیه السّلام) فرمود: کسى که از خداوند شِکوه کند. عرض کردم: آیا کسى باشد که از خداوند شِکوه نماید؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آرى! آن کس که چون به مصیبتى دچار گردد، به بیشتر از آنچه به آن دچار شده شِکوه نماید. عرض کردم: و دیگر چه کسى [نزد خدا مبغوض] باشد؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آن کس که چون به او بخششى رسد سپاس نگزارد و آنگاه که به بلایى دچار گردد شکیبایى نکند. عرض کردم: پس چه کسى ارجمندترین مردم نزد خدا است‌؟ امام (علیه السّلام) فرمود: آن کس که چون بخششى به او رسد سپاس گزارد و چون به بلایى دچار شود شکیبایى ورزد

۲) سوره‌ی یس، بخشی از آیه‌ی ۱۱؛ «بیم دادن تو، تنها کسى را [سودمند] است که کتاب حق را پیروى کند...»

۳) اشاره‌ به دعای سی‌وسوّم صحیفه‌ی سجّادیه


اين مطلب درفهرست عناوين مطالب-رديف: شرح حدیث رهبرشهید

تاريخ : جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ | 10:33 | تهيه وتنظيم توسط : حُجَّةُ الاسلام سیدمحمدباقری پور |