عبدالله پدر حضرت محمدصلی الله علیه وآله

عبداللّه چون متولّد شد نور نبوى صلى اللّه علیه و آله و سلّم كه از دیدار هر یك از اجداد پیغمبر لامع بود از جبیین او ساطع گشت و روز تا روز همى بالید تا رفتن و سخن گفتن توانست آنگاه آثار غریبه و علامات عجیبه مشاهده مى فرمود؛ چنانكه روزى به خدمت پدر عرض كرد كه هرگاه من به جانب بطحاء و كوه ثَبیر سیر مى كنم نورى از پشت من ساطع شده دو نیمه مى شود، یك نیمه به جانب مشرق و نیمى به سوى مغرب كشیده مى شود آنگاه سر به هم گذاشته دایره گردد پس از آن مانند ابر پاره اى بر سر من سایه گسترد و از پس آن درهاى آسمان گشوده شود و آن نور به فلك در رود و باز شده در پشت من جاى كند و وقتگاه باشد كه چون در سایه درخت خشكى جاى كنم آن درخت سبز و خرّم شود و چون بگذرم باز خشك شود و بسا باشد كه چون بر زمین نشینم بانگى به گوش من رسد كه اى حامل نور محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم بر تو سلام باد! عبدالمطّلب فرمود: اى فرزند، بشارت باد تو را، مرا امید آن است كه پیغمبر آخر الزمان از صلْب تو پدیدار شود و در این وقت عبدالمطلب خواست تا نذر خود را ادا كند؛ چه آن زمان كه حفر زمزم مى فرمود و قریش با او بر طریق منازعت مى رفتند باخداى خود عهد كرد چون او را ده پسر آید تا در چنین كارهایش پشتوانى كنند یك تن را در راه حق قربانى كند؛ در این وقت كه او را ده پسر بود تصمیم عزم داد تا وفا به عهد كند. پس فرزندان را جمع آورد و ایشان را از عزیمت خود آگهى داد همگى گردن نهادند. پس بر آن شد كه قرعه زنند به نام هركه برآید قربانى كند. پس قرعه زدند به نام عبداللّه برآمد، عبدالمطّلب دست عبداللّه را گرفت و آورد میان (اساف ) و (نائلة ) كه جاى نَحْر بود و كارد برگرفت تا او را قربانى كند، برادران عبداللّه و جماعت قریش و مغیرة بن عبداللّه بن عمروبن مخزوم مانع شدند و گفتند چندان كه جاى عذر باقى است نخواهیم گذاشت عبداللّه ذبح شود. ناچار عبدالمطّلب را بر آن داشتند كه در مدینه زنى است كاهنه و عرّافه نزد او شوند تا او در این كار حكومت كند و چاره اندیشد. چون به نزد آن زن شدند گفت : در میان شما دیت مرد بر چه مى نهند؟ گفتند: بر ده شتر. گفت : هم اكنون به مكّه برگردید و عبداللّه را با ده شتر قرعه زنید اگر به نام شتران برآمد فداى عبداللّه خواهد بود و اگر به نام عبداللّه برآمد فدیه را افزون كنید و بدینگونه همى بر عدد شتر بیفزائید تا قرعه به نام شتر برآید و عبداللّه به سلامت بماند و خداى نیز راضى باشد. پس عبداللّه با قریش به جانب مكّه مراجعت كردند و عبداللّه را با ده شتر قرعه زدند قرعه به نام عبداللّه برآمد. پس ده شتر دیگر افزودند، همچنان قرعه به نام عبداللّه برآمد بدینگونه همى ده شتر افزودند و قرعه زدند تا شماره به صد شتر رسید، در این هنگام قرعه به نام شتر برآمد. قریش آغاز شادمانى كردند و گفتند خداى راضى شد. عبدالمطّلب فرمود: لا وَربّ الْبَیتِ، بدین قدر نتوان از پاى نشست . بالجمله ؛ دو نوبت دیگر قرعه افكندند و به نام شتران برآمد. عبدالمطّلب را استوار افتاد و آن صد شتر را به فدیه عبداللّه قربانى كرد و این بود كه در اسلام دیت مرد بر صد شتر مقرّر گشت و از اینجا بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: (اَنا ابنُ الذَّبیحین) (امالى شیخ طوسى ص 457، حدیث 1020) و از دو ذبیح، جدّ خود حضرت اسماعیل ذبیح اللّه و پدر خود عبداللّه اراده فرمود . علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده كه چون عبداللّه به سنّ شَباب رسید نور نبوّت از جبین او ساطع بود، جمیع اكابر و اشراف نواحى و اطراف آرزو كردند كه به او دختر دهند و نور او را بربایند؛ زیرا كه یگانه زمان بود در حسن و جمال . و در روز بر هر كه مى گذشت بوى مُشك و عَنْبَر از وى استشمام مى كرد و اگر در شب مى گذشت جهان از نور رویش روشن مى گردید و اهل مكه او را (مصباح حرَم) مى گفتند تا اینكه به تقدیر الهى عبداللّه با صدف گوهر رسالت پناه یعنى آمنه دختر وَهْب (ابْن عَبْد مَناف بن زُهْرة بن كِلاب بن مُرّة) جفت گردید. پس سبب مزاوجت را نقل كرده به كلامى طولانى كه مقام را گنجایش ذكر نیست . و روایت كرده كه چون تزویج آمنه به حضرت عبداللّه شد دویست زن از حسرت عبداللّه هلاك شدند! بالجمله ؛ چون حضرت آمنه صدف آن دُرّ ثمین گشت جمله كَهَنَه عرب آن بدانستند و یكدیگر را خبر دادند و چند سال بود كه عرب به بلاى قحط گرفتار بودند و بعد از انتقال آن نور به آمنه باران بارید و مردم در خصب و فراوانى نعمت شدند، تا به جائى كه آن سال را (سَنَةُ الْفَتْح) نام نهادند. در همان سال عبدالمطلب عبداللّه را به رسم بازرگانان به جانب شام فرستاد و عبداللّه هنگام مراجعت از شام چون به مدینه رسید مزاج مباركش از صحّت بگشت و همراهان او را بگذاشتند و به مكّه شدند و از پس ایشان عبداللّه در آن بیمارى وفات یافت ، جسد مباركش را در (دارالنّابغه) [باب السلام فعلی] به خاك سپردند. اما از آن سوى ، چون خبر بیمارى فرزند به عبدالمطّلب رسید حارث را كه بزرگترین برادران او بود به مدینه فرستاد تا جنابش را به مكّه كوچ دهد وقتى رسید كه آن حضرت وداع جهان گفته بود و مدّت زندگانى آن جناب بیست و پنج سال بود و هنگام وفات او هنوز آمنه علیها السلام حمل خویش نگذاشته بود و به روایتى دو ماه و به قولى هفت ماه از عمر شریف آن حضرت گذشته بود. (بحارالانوار 15/125) . در روایات وارد شده است كه شبى حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به نزد قبر عبداللّه پدر خود آمد و دو ركعت نماز كرد و او را ندا كرد ناگاه قبر شكافته شد و عبداللّه در قبر نشسته بود و مى گفت : (اَشهدُ اَن لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ وَاَنَّكَ نَبِىُّ اللّهِ وَرَسولُهُ) آن حضرت پرسید كه ولىّ تو كیست اى پدر؟ پرسید كه ولىّ تو كیست اى فرزند؟ گفت : اینك علىّ ولىّ توست . گفت : شهادت مى دهم كه علىّ ولىّ من است ، پس ‍ فرمود كه برگرد به سوى باغستان خود كه در آن بودى پس به نزد قبر مادر خود آمد و همان نحو كه با قبر پدر فرمود در آنجا نیز به عمل آورد. علامه مجلسى رحمه اللّه فرموده كه از این روایت ظاهر مى شود كه ایشان ایمان به شهادَتین داشتند و برگردانیدن ایشان براى آن بود كه ایمانشان كاملتر گردد به اقرار به امامت علىّ بن ابى طالب علیه السّلام . (بحارالانوار 15/109) (منتهی الآمال)

مادر حضرت محمد صلی الله علیه وآله

آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهرة بن کلاب است. این بانوى جلیل القدر، در طهارت و تقوا در میان بانوان قریشى، کم‏ نظیر و سرآمد همگان بود. وى پس از تولد حضرت محمّد(ص) دو سال و چهارماه و به روایتى شش سال زندگى کرد و سرانجام، در راه بازگشت از سفرى که به همراه تنها فرزندش، حضرت محمّد(ص) و خادمه ‏اش، ام ایمن جهت دیدار با اقوام خویش عازم یثرب (مدینه) شده بود، در مکانى به نام «ابواء» بدرود حیات گفت و در همان جا مدفون گشت. عبدالله، پدر حضرت محمد(ص) دو ماه (و به روایتى هفت ماه) پیش از ولادت فرزندش از دنیا رفته ودردارالنالغه درقسمت باب السلام امروزی دفن شد، بعد از عبدالله کفالت حضرت محمد را جدش، عبدالمطلب به عهده گرفت. نخست وى را به ثویبه (آزاد شده ابولهب) سپرد تا وى را شیر دهد و از او نگه‏دارى کند؛ اما پس از مدتى وى را به حلیمه، دختر عبدالله بن حارث سعدیه واگذار کرد. حلیمه گرچه دایه آن حضرت بود، اما به مدت پنج سال براى وى مادرى کرد. (منتهی الآمال)

حلیمه سعدیه دایه حضرت محمدصلی الله علیه وآله

ابن شهر آشوب و قطب راوندى و دیگران روایت كرده اند از حلیمه بنت أ بى ذؤ یب كه نام او عبداللّه بن الحارث بود از قبیله مُضَر و حلیمه زوجه حارث بن عبدالعُزّى بود، حلیمه گفت كه در سال ولادت رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم خشكسالى و قحط در بلاد ما به هم رسید و با جمعى از زنان بنى سعد بن بكر به سوى مكه آمدیم كه اطفال از اهل مكّه بگیریم و شیر بدهیم و من بر ماده الاغى سوار بودم كم راه ، و شتر ماده اى همراه داشتیم كه یك قطره شیر از پستان او جارى نمى شد و فرزندى همراه داشتم كه در پستان من آن قدر شیر نمى یافت كه قناعت به آن تواند كرد و شبها از گرسنگى دیده اش آشناى خواب نمى شد و چون به مكّه رسیدیم هیچیك از زنان محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را نگرفتند؛ براى آنكه آن حضرت یتیم بود و امید و احسان از پدران مى باشد، پس ناگاه من مردى را با عظمت یافتم كه ندا همى كرد و فرمود: اى گروه مرضعات ! هیچ كس هست از شما كه طفلى نیافته باشد؟ پرسیدم كه این مرد كیست؟ گفتند: عبدالمطّلب بن هاشم سید مكّه است ، پس من پیش تاختم و گفتم : آن منم . فرمود: تو كیستى ؟ گفتم : زنى از بنى سعدم و حلیمه نام دارم ، عبدالمطّلب تبسّم كرد و فرمود: (بَخِّ بَخِّ خِصْلَتان جَیدَتانِ سَعْدٌ وَ حِلْمٌ فیهِما عِزُّ الدَّهْرِ وَ عِزُّ الاَبَدِ)؛ بَهْ بَهْ دو خصلت نیكوست سعادت و حلم كه در آنها است عزت دهر و عزّ ابدى . آنگاه فرمود: اى حلیمه ، نزد من كودكى است یتیم كه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم نام دارد و زنان بنى سعد او را نپذیرفتند و گفتند او یتیم است و تمتّع از یتیم متصوّر نمى شود و تو بدین كار چونى؟ چون من طفل دیگر نیافته بودم آن حضرت را قبول نمودم ؛ پس با آن جناب به خانه آمنه شدم چون نگاهم به آن حضرت افتاد شیفته جمال مباركش شدم ؛ پس آن دُرّ یتیم را گرفتم و چون در دامن گذاشتم و نظر به سوى من افكند نورى از دیده هاى او ساطع شد و آن قرّة العین اصحاب یمین به پستان راست من رغبت نمود و ساعتى تناول كرد و پستان چپ را قبول نكرد و براى فرزند من گذاشت و از بركت آن حضرت هر دو پستان من پر از شیر شد كه هر دو را كافى بود و چون به نزد شوهر خود بردم آن حضرت را شیر از پستان شتر ما جارى شد. آن قدر كه ما را و اطفال ما را كافى بود؛ پس شوهرم گفت : ما فرزند مباركى گرفتیم كه از بركت او نعمت رو به ما آورد. و چون صبح شد آن حضرت را بر دراز گوش خود سوار كردم رو به كعبه آورد و به اعجاز آن حضرت آن درازگوش سه مرتبه سجده كرد و به سخن آمد و گفت : از بیمارى خود شفا یافتم و از ماندگى بیرون آمدم از بركت آنكه سید مرسلان و خاتم پیغمبران و بهترین گذشتگان و آیندگان بر من سوار شد و با آن ضعف كه داشت چنان رهوار شد كه هیچ یك از چهار پایان رفیقان ما به آن نمى توانستند رسید و جمیع رفقا از تغییر احوال ما و چهارپایان ما تعجّب مى كردند و هر روز فراوانى و بركت در میان ما زیاده مى شد و گوسفندان و شتران قبیله از چراگاه گرسنه برمى گشتند. و حیوانات ما سیر و پرشیر مى آمدند. در اثناى راه به غارى رسیدیم و از آن غار مردى بیرون آمد كه نور از جَبینش به سوى آسمان ساطع بود و سلام كرد بر آن حضرت و گفت :حق تعالى مرا موكل گردانیده است به رعایت او، و گلّه آهوئى از برابر ما پیدا شدند و به زبان فصیح گفتند: اى حلیمه! نمى دانى كه كه را تربیت مى نمائى ! او پاكترین پاكان و پاكیزه ترین پاكیزگان است . و به هر كوه و دشت كه گذشتم بر آن حضرت سلام كردند؛ پس بركت و زیادتى در معیشت و اموال خود یافتیم و توانگر شدیم و حیوانات ما بسیار شدند از بركت آن حضرت . و هرگز در جامه هاى خود حَدَث نكرد (بلكه هیچ گاهى مدفوعى از آن جناب دیده نگشت چه آنكه در زمین فرو مى شد) و نگذاشت هرگز عورتش را كه گشوده شود و پیوسته جوانى را با او مى دیدم كه جامه هاى او را بر عورتش مى افكند و محافظت او مى نمود. پس پنج سال و دو روز آن حضرت را تربیت كردم ؛ پس روزى با من گفت كه هر روز برادران من به كجا مى روند؟ گفتم : به چرانیدن گوسفندان مى روند. گفت : امروز من نیز با ایشان موافقت مى كنم . چون با ایشان رفت گروهى از ملائكه او را گرفتند و بر قلّه كوهى بردند و او را شست و شو كردند؛ پس فرزند من به سوى ما دوید و گفت : محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را دریابید كه او را بردند و چون به نزد او آمدم ، دیدم كه نورى از او به سوى آسمان ساطع مى گردد؛ پس او را در برگرفتم و بوسیدم و گفتم : چه شد ترا؟ گفت : اى مادر، مترس خدا با من است . و بوئى از او ساطع بود از مُشك نیكوتر. و كاهنى روزى او را دید و نعره زد و گفت : این است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانید و عرب را متفرّق سازد. (مناقب ابن شهر آشوب1/59) . و از ابن عباس روایت است كه چون چاشت براى اطفال طعام مى آوردند آنها از یكدیگر مى ربودند و آن حضرت دست دراز نمى كرد و چون كودكان از خواب بیدار مى شدند، دیده هاى ایشان آلوده بود و آن حضرت روى شسته و خوشبو از خواب بیدار مى شد. (مناقب ابن شهر آشوب 1/60)

و به سند معتبر دیگر روایت كرده است ، كه روزى عبدالمطّلب نزدیك كعبه نشسته بود، ناگاه منادى ندا كرد كه فرزندى (محمّد) نام از (حلیمه) ناپیدا شده است ؛ پس ‍ عبدالمطّلب در غضب شد و ندا كرد: اى بنى هاشم و اى بنى غالِب ! سوار شوید كه محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم ناپیدا شده است و سوگند یاد كرد كه از اسب به زیر نمى آیم تا محمّد را بیابم یا هزار اعرابى و صد قرشى را بكشم و در دور كعبه مى گردید و این شعر مى خواند: شعر : یا رَبِّ رُدَّ راكِبی مُحَمَّدا - رَدّا اِلَىَّ وَاتّخِذْ عِنْدى یدا - یا رَبِّ اِنْ مُحَمَّدا لَنْ یوجَدا - تصْبح قُرَیشٌ كُلُّهُمْ مُبَدَّدا ؛ یعنى اى پروردگار من ، برگردان به سوى من شهسوار من محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم را و نعمت خود را بار دیگر بر من تازه گردان . پروردگارا، اگر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم پیدا نشود تمام قریش را پراكنده خواهم كرد. پس ندائى از هوا شنید، كه حق تعالى محمّد را ضایع نخواهد كرد، پرسید كه در كجا است؟ ندا رسید كه در فلان وادى است ، در زیر درخت خار امّغیلان ، چون به آن وادى رفتند، آن حضرت را دیدند كه به اعجاز خود از درخت خار، رُطب آبدار مى چیند وتناول مى نماید و دو جوان نزدیك آن حضرت ایستاده اند چون نزدیك رفتند آن جوانان دور شدند و آن دو جوان جبرئیل و میكائیل بودند؛ پس ، از آن حضرت پرسیدند كه تو كیستى؟ گفت : منم فرزند عبداللّه بن عبدالمطّلب ؛ پس ‍ عبدالمطّلب آن حضرت را بر گردن خود سوار كرد و برگردانید و بر دور كعبه هفت شوط آن حضرت را طواف فرمود و زنان بسیار براى دلدارى حضرت آمنه نزد او جمع شده بودند چون آن حضرت را به خانه آورد خود به نزد آمنه رفت و به سوى زنان دیگر التفات ننمود. (مناقب ابن شهر آشوب ، 1/60 61)

بالجمله ؛ چون آن حضرت را به نزد آمنه آوردند امّایمن حبشیه كه كنیزك عبداللّه بود و (بركه) نام داشت و به میراث به پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم رسیده بود به حضانت و نگاهداشت آن حضرت پرداخت و هرگز آن حضرت را ندید كه از گرسنگى و تشنگى شكایت كند، هر بامداد شربتى از زمزم بنوشیدى و تا شامگاه هیچ طعام نطلبیدى و بسیار بود كه چاشتگاه براى او عرض طعام مى كردند و اقدام به خوردن نمى فرمود. (منتهی الآمال)

سیره واخلاق محمدصلی الله علیه وآله

از جمله موضوعاتى كه قرآن مجید آن را به عظمت یاد نموده: خوش اخلاقى پیغمبر اكرم اسلام می‌باشد، چنان كه در: (سوره قلم)، آیه 4 راجع به اخلاق آن حضرت می‌فرماید: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ و حتما تو داراى یك خلق بزرگى می‌باشى». اخلاق پیامبر مطابق و هماهنگ با قرآن بود. عطیه عوفى در تفسیر آیه «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ» آیه 4 سوره 68 مى‏گوید: منظورادب قرآنى است، یعنى پیامبر صلی الله علیه و آله مؤدب به آداب قرآنست. خداوند او را به مثل این سخنان تربیت كرد كه: «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ؛ با آن‌ها مدارا كن و به نیكى‏ها دعوت نما و از جاهلان روى بگردان». (سوره اعراف/199) . «إِنَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسانِ وَإِیتاءِ ذِی‌الْقُرْبى‏ وَینْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْی؛ خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزدیكان مى‏دهد، و از زشتی‌ها و منكرات‏ و ظلم و ستم نهى مى‏كند». (سوره نحل/90) . «وَاصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ؛ در برابر مصائبى كه به تو مى‏رسد شكیبا باش». (سوره لقمان/17) . «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ؛ از آن‌ها درگذر و صرف‌نظر كن». (سوره مائده/13) . «ادْفَعْ بِالَّتِی هِی أَحْسَنُ؛ بدى را با نیكى دفع كن». (سوره فصلت/34) و آیات دیگر، سپس خداوند سیماى ظاهر و نهان آن‌ حضرت را كامل نمود، و او را چنین ستود: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ؛ و تو قطعا اخلاق عظیم و برجسته‏ اى دارى». (سوره قلم/4) وخود آن حضرت هم فرمود : إِنَّما بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ . به‌راستی که من مبعوث شدم تا شرافت‌های اخلاقی را کامل و تمام کنم [و به مردم بیاموزم] ایضًا فرمود : بعثت بمكارم الأخلاق و محاسنها . (أمالی شیخ طوسی ص596) من به همراه كرامتها و زیبایی های اخلاقی مبعوث شده ام . در سوره مبارکه توبه آیه ۱۲۸ آمده است : لَقَد جاءَكُم رَسولٌ مِن أَنفُسِكُم عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم حَریصٌ عَلَیكُم بِالمُؤمِنینَ رَءوفٌ رَحیمٌ . به تحقیق كه آمده است به نزد شما رسولی كه بر ایمان آوردن شما حرص می ورزد و آن چه شما را بیازارد او را می رنجاند و با مؤۆمنان رئوف و مهربان است . کتابهایی در باب اخلاق پیامبر مانند مَکارِمُ الْاَخْلاق نوشته حسن بن فضل طبرسی فرزند امین الاسلام طبرسی صاحب تفسیر مجمع البیان است . و سیرت رسول الله مشهور به سیرة النبی (صلی الله علیه و آله) . و اَلصَّحیح مِنْ سیرَةِ النّبیِّ الْاَعْظَم(ص) . و سیرة ابن هشام و غیره هست که برای آگاهی از سیره واخلاق پیامبر باید به آنها مراجعه کرد . بی‌شک تأسی به سیره و سنت آن حضرت واخلاق و رفتار ایشان براساس آیه‌‌کریمه «ولکم فی رسول‌الله اسوة حسنة» راهگشای مشکلات ومسائل مبتلا به جامعه خواهد بود.

صد خصلت از خصوصیات رفتاری حضرت محمد (ص)

آن حضرت صلی الله علیه وآله : هنگام راه رفتن با آرامی و وقار راه می رفت . در راه رفتن قدم ها را بر زمین نمی کشید . نگاهش پیوسته به زیر افتاده و بر زمین دوخته بود . هرکه را می دید مبادرت به سلام می کرد و کسی در سلام بر او سبقت نگرفت . وقتی با کسی دست می داد دست خود را زودتر از دست او بیرون نمی کشید . با مردم چنان معاشرت می کرد که هرکس گمان می کرد عزیزترین فرد نزد آن حضرت است . هرگاه به کسی می نگریست به روش ارباب دولت با گوشه چشم نظر نمی کرد . هرگز به روی مردم چشم نمی دوخت و خیره نگاه نمی کرد . چون اشاره می کرد با دست اشاره می کرد نه با چشم و ابرو . سکوتی طولانی داشت و تا نیاز نمی شد لب به سخن نمی گشود . هرگاه با کسی، هم صحبت می شد به سخنان او خوب گوش فرا می داد . چون با کسی سخن می گفت کاملا برمی گشت و رو به او می نشست . با هرکه می نشست تا او اراده برخاستن نمی کرد آن حضرت برنمی خاست . در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا . هنگام ورود به مجلسی در آخر و نزدیک درب می نشست نه در صدر آن . در مجلس جای خاصی را به خود اختصاص نمی داد و از آن نهی می کرد . هرگز در حضور مردم تکیه نمی زد . اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود . اگر در محضر او چیزی رخ می داد که ناپسندوی بودنادیده میگرفت . اگر از کسی خطایی صادر می گشت آن را نقل نمی کرد . کسی را بر لغزش و خطای در سخن مواخذه نمی کرد . هرگز با کسی جدل و منازعه نمی کرد . هرگز سخن کسی را قطع نمی کرد مگر آنکه حرف لغو و باطل بگوید . پاسخ به سوالی را چند مرتبه تکرار می کرد تا جوابش بر شنونده مشتبه نشود . چون سخن ناصواب از کسی می شنید. نمی فرمود « چرا فلانی چنین گفت» بلکه می فرمود « بعضی مردم را چه می شود که چنین می گویند؟» . با فقرا زیاد نشست و برخاست می کرد و با آنان هم غذا می شد . دعوت بندگان و غلامان را می پذیرفت . هدیه را قبول می کرد اگرچه به اندازه یک جرعه شیر بود . بیش از همه صله رحم به جا می آورد . به خویشاوندان خود احسان می کرد بی آنکه آنان را بر دیگران برتری دهد . کار نیک را تحسین و تشویق می فرمود و کار بد را تقبیح می نمود و از آن نهی می کرد . آنچه موجب صلاح دین و دنیای مردم بود به آنان می فرمود و مکرر می‌گفت هرآنچه حاضران از من می شنوند به غایبان برسانند . هرکه عذر می آورد عذر او را قبول می کرد . هرگز کسی را حقیر نمی شمرد . هرگز کسی را دشنام نداد و یا به لقب های بد نخواند . هرگز کسی از اطرافیان و بستگان خود را نفرین نکرد . هرگز عیب مردم را جستجو نمی کرد . از شر مردم برحذر بود ولی از آنان کناره نمی گرفت و با همه خوشخو بود . هرگز مذمت مردم را نمی کرد و بسیار مدح آنان نمی گفت . بر جسارت دیگران صبر می فرمود و بدی را به نیکی جزا می داد . از بیماران عیادت می کرد اگرچه دور افتاده ترین نقطه مدینه بود. سراغ اصحاب خود را می گرفت و همواره جویای حال آنان می شد . اصحاب را به بهترین نام هایشان صدا می زد . با اصحابش در کارها بسیار مشورت می کرد و بر آن تاکید می فرمود . در جمع یارانش دایره وار می نشست و اگر غریبه ای بر آنان وارد می شد نمی توانست تشخیص دهد که پیامبر کدامیک از ایشان است . میان یارانش انس و الفت برقرار می کرد . وفادارترین مردم به عهد و پیمان بود . هرگاه چیزی به فقیر می بخشید به دست خودش می داد و به کسی حواله نمی کرد . اگر در حال نماز بود و کسی پیش او می آمد نمازش را کوتاه می کرد . اگر در حال نماز بود و کودکی گریه می کرد نمازش را کوتاه می کرد . عزیزترین افراد نزد او کسی بود که خیرش بیشتر به دیگران می رسید . احدی از محضر او نا امید نبود و می فرمود « برسانید به من حاجت کسی را که نمی تواند حاجتش را به من برساند.» . هرگاه کسی از او حاجتی می خواست اگر مقدور بود روا می فرمود و گرنه با سخنی خوش و با وعده ای نیکو او را راضی می کرد . هرگز جواب رد به درخواست کسی نداد مگر آنکه برای معصیت باشد . پیران را بسیار اکرام می کرد و با کودکان بسیار مهربان بود . غریبان را خیلی مراعات می کرد . با نیکی به شروران، دل آنان را به دست می آورد و مجذوب خود می کرد . همواره متبسم بود و در عین حال خوف زیادی از خدا بردل داشت . چون شاد می شد چشم ها را بر هم می گذاشت و خیلی اظهار فرح نمی کرد . اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و صدایش به خنده بلند نمی شد . مزاح می کرد اما به بهانه مزاح و خنداندن، حرف لغو و باطل نمی زد . نام بد را تغییر می داد و به جای آن نام نیک می گذاشت . بردباری اش همواره بر خشم او سبقت می گرفت . از برای فوت دنیا ناراحت نمی شد و یا به خشم نمی آمد . از برای خدا آنچنان به خشم می آمد که دیگر کسی او را نمی شناخت . هرگز برای خودش انتقام نگرفت مگر آنکه حریم حق شکسته شود . هیچ خصلتی نزد آن حضرت منفورتر از دروغگویی نبود . در حال خشنودی و نا خشنودی جز یاد حق بر زبان نداشت . هرگز درهم و دیناری نزد خود پس انداز نکرد . در خوراک و پوشاک چیزی زیادتر از خدمتکارانش نداشت . روی خاک می نشست و روی خاک غذا می خورد . روی زمین می خوابید . کفش و لباس را خودش وصله می کرد . با دست خودش شیر می دوشید و پای شتر ش را خودش می بست . هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می شد و برایش فرقی نمی کرد . هرجا می رفت عبایی که داشت به عنوان زیر انداز خود استفاده می کرد . اکثر جامه های آن حضرت سفید بود . چون جامه نو می پوشید جامه قبلی خود را به فقیری می بخشید . جامه فاخری که داشت مخصوص روز جمعه بود . در هنگام کفش و لباس پوشیدن همیشه از سمت راست آغاز می کرد . ژولیده مو بودن را کراهت می دانست . همیشه خوشبو بود و بیشترین مخارج آن حضرت برای خریدن عطر بود . همیشه با وضو بود و هنگام وضو گرفتن مسواک می زد . نور چشم او در نماز بود و آسایش و آرامش خود را در نماز می یافت . ایام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هرماه را روزه می داشت . هرگز نعمتی را مذمت نکرد . اندک نعمت خداوند را بزرگ می شمرد . هرگز از غذایی تعریف نکرد یا از غذایی بد نگفت . موقع غذا هرچه حاضر می کردند میل می فرمود . در سر سفره از جلوی خود غذا تناول می فرمود. بر سر غذا از همه زودتر حاضر می شد و از همه دیرتر دست می کشید . تا گرسنه نمی شد غذا میل نمی کرد و قبل از سیر شدن منصرف می شد . معده اش هیچ گاه دو غذا را در خود جمع نکرد . در غذا هرگز آروغ نزد . تا آنجا که امکان داشت تنها غذا نمی خورد . بعد از غذا دستها را می شست و روی خود می کشید . وقت آشامیدن سه جرعه آب می نوشید؛ اول آنها بسم الله و آخر آنها الحمدلله . از دوشیزگان پرده نشین با حیاتر بود . چون می خواست به منزل وارد شود سه بار اجازه می خواست . اوقات داخل منزل را به سه بخش تقسیم می کرد: بخشی برای خدا، بخشی برای خانواده و بخشی برای خودش بود و وقت خودش را نیز با مردم قسمت می کرد . (منابع: کتاب «منتهی الآمال» محدث قمی و کتاب «مکارم الاخلاق» طبرسی)


اين مطلب درفهرست عناوين مطالب-رديف: ولادت حضرت محمدصلی الله علیه وآله

تاريخ : شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵ | 17:26 | تهيه وتنظيم توسط : حُجَّةُ الاسلام سیدمحمدباقری پور |