هجرت پيامبر اكرم(ص) از مكه به مدينه
بيرون آمدن پيامبر اسلام از غار ثور پس از سه شبانه روز و حركت به سوي مدينه
هجرت حضرت محمد(ص)از مکه به مدینه
هجرت پیامبر از مکه به مدینه مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت. (تاریخ تحلیلی اسلام 59)
قریش از پیمان ایشان با پیغمبر آگاه گشتند این معنى بر كین و كید ایشان بیفزود كار به شورى افكندند، چهل نفر از دانایان مجرّب گزیده در دارالنّدوه جمع شدند شیطان نیز به صورت پیرى از قبیله نجد داخل ایشان شد و بعد از تبادل افكار و اظهار راءیها، راءى همگى بر آن قرار گرفت كه از هر قبیله مردى دلاور انتخاب كرده و به دست هر یك شمشیرى برنده دهند تا به اتّفاق بر آن جناب تازند و خونش بریزند تا خون آن حضرت در میان قبائل پهن و پراكنده شود و عشیره پیغمبر را قوّت مقاومت با جمیع قبائل نباشد لاجرم كار بر دِیت افتد؛ پس جمله دل بر این نهادند و به إعداد این مهم پرداختند. پس آن اشخاصى كه ساخته این كار شده بودند در شب اوّل ماه ربیع الا وّل در اطراف خانه آن حضرت آمدند و كمین نهادند از بهر آنكه چون پیغمبر به رختخواب رود بر سرش ریخته و خونش بریزند. حق تعالى پیغمبرش را از این قصه آگهى داد و آیه شریفه (وَ اِذْ یمكرُ بكَ الَّذین كَفَروُا...) (انفال 30) نازل شد و ماءمور گشت كه امیرالمؤ منین علیه السّلام را به جاى خود بخواباند و از مدینه بیرون شود. پس امیرالمؤ منین علیه السّلام را فرمود كه مشركین قریش امشب قصد من دارند و حق تعالى مرا ماءمور به هجرت كرده است و امر فرموده كه بروم به غار (ثور) و ترا امر كنم كه در جاى من بخوابى تا آنكه ندانند كه من رفته ام ، تو چه مى گوئى و چه مى كنى؟ امیرالمؤ منین علیه السّلام عرض كرد: یا نبى اللّه ، آیا تو به سلامت خواهى ماند از خوابیدن من در جاى تو؟ فرمود: بلى ، امیرالمؤ منین علیه السلام خندان شد و سجده شكر به جاى آورد و این اوّل سجده شكر بود كه در این امّت واقع شد؛ پس سر از سجده برداشت و عرض كرد: برو به هر سو كه خدا ترا ماءمور گردانیده است ، جانم فداى تو باد و هر چه خواهى مرا امر فرما كه به جان قبول مى كنم و در هر باب از حق تعالى توفیق مى طلبم ؛ پس حضرت او را در برگرفت و بسیار گریست و او را به خدا سپرد و جبرئیل دست آن حضرت را گرفت و از خانه بیرون آورد و حضرت خواند: (وَجعلْنا منْ بینِ اَیدیهمْ سدّا وَ منْ خلْفهمِ سدّا فاَغشیناهمْ فهم لایبْصِروُنَ) (یس 9)
و كف خاكى بر روهاى ایشان پاشید و فرمود شاهَتِ الْوُجُوهُ و به غار ثور تشریف برد.
و به روایتى به خانه امّ هانى تشریف برد و در تاریكى صبح متوجه غار ثور شد از آن طرف امیرالمؤ منین علیه السّلام در جاى آن حضرت خوابید و رداى آن حضرت را بر خود پوشید. كفار قریش خواستند آن شب در خانه آن حضرت بریزند ابولهب كه یك تن از ایشان بود مانع شد گفت : نمى گذارم كه شب داخل خانه شوید؛ زیرا كه در این خانه اطفال و زنان هستند امشب او را حراست مى نمائیم صبح بر او مى ریزیم . همین كه صبح خواستند قصد خود را به عمل آورند امیرالمؤ منین علیه السّلام مقابل ایشان برخاست و بانگ برایشان زد. آن جماعت گفتند: یا على ، محمّد «صلى اللّه علیه و آله و سلّم» كجا است؟ فرمود: شما او را به من نسپرده بودید، خواستید او را بیرون كنید، او خود بیرون رفت ، پس دست از على علیه السّلام برداشته به جستجوى پیغمبر شدند.
حق تعالى این آیه در شاءن امیرالمؤ منین علیه السّلام فرو فرستاد: (وَ مَنِ النّاسِ مَنْ یشْری نَفْسَهُ ابْتِغآءَ مَرضاتِ اللّهِ) (بقره 207) پس حضرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم سه روز در غار ثور بود و در روز چهارم روانه مدینه شد و در دوازدهم ماه ربیع الا وّل سال سیزدهم بعثت وارد مدینه طیبه شد و این هجرت پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم به مدینه مبدء تاریخ مسلمانان شد. علی(ع) سه روز پس از هجرت پیغمبر(ص) در مکه ماند، امانتهای مردم نزد رسول خدا را به صاحبان آنها برگرداند، سپس با زنانی از بنیهاشم که فاطمه(س) جزء آنان بود، به مدینه رفت و در قبا در خانه کلثوم بن هدم به پیغمبر ملحق شد . رسول خدا(ص) هنگام توقف در قبا مسجدی بنا کرد که مسجد قبا نام گرفت . پیغمبر (ص)، جمعه دوازده ربیع الاول با گروهی از بنی النجار روانه مدینه شد. نخستین نماز جمعه را در قبیله بنی سالم بن عوف گزارد. هنگام ورود به شهر، بزرگ هر قبیله یا رئیس هر خانواده میخواست پیغمبر را به خانه خود ببرد تا افتخاری بیش از دیگران بیابد، محمد (ص) گفت هر جا شترم بر زمین بخوابد، منزل خواهم کرد. محمد (ص) در پاسخ دعوتکنندگان گفت شتر من مأمور است و میداند به کجا برود. شتر در میان خانه های بنی مالک بن نجار، در زمینی که دو یتیم مالک آن بودند، بر زمین نشست. پیامبر زمین را از معاذ بن عفراء، سرپرست آن دو خرید و در آن مسجدی ساخت که اساس مسجدالنبی است. ابوایوب انصاری بار و اسباب سفر پیامبر را به خانه برد و محمد (ص) تا روزی که حجره ای برای وی ترتیب دادند، نزد ابوایوب به سر برد. محمد (ص) در ساختن مسجد با مسلمانان همکاری کرد. در یک سوی مسجد، صفه ای ساخته شد تا یاران مستمند او در آن سکونت کنند. کسانی که در این صفه به سر میبردند، همان کسانی هستند که اصحاب صفه خوانده شده اند. (تاریخ تحلیل اسلام 63) . پس از هجرت پیامبر به مدینه روز به روز بر شمار مهاجران افزوده میشد و انصار که اینک به ساکنان پیشین یثرب اطلاق میشدند، آنان را در منزل خویش جای میدادند. پیامبر(ص) نخست میان انصار و مهاجران، پیمان برادری برقرار کرد و خود علی بنابیطالب(ع) را به برادری گرفت. (سیره ابن هشام 2 ص 150) عده ای اندک نیز بودند که اگرچه به ظاهر ادعای اسلام میکردند، ولی به دل ایمان نیاورده بودند و اینان را منافقان مینامیدند. مدتی پس از ورود به مدینه، پیامبر(ص) با اهالی شهر، از جمله یهودیان، پیمانی بست تا حقوق اجتماعی یکدیگر را رعایت کنند. (سیره ابن هشام 2 ص 147 به بعد) . عبدالله بن ابی، که مقدمات ریاست او بر شهر آماده شده و با رسیدن محمد (ص) به یثرب از این مقام محروم مانده بود، بیکار نمینشست و با آن که به ظاهر خود را مسلمان میخواند، در نهان علیه محمد (ص) و مسلمانان توطئه میکرد و با یهود مدینه نیز سر و سرّی داشت. (تاریخ تحلیل اسلام 67) . قرآن کریم پرده از کار آنان برداشته : إِذَا جَاءَک الْمُنَافِقُونَ قَالُوا نَشْهَدُ إِنَّک لَرَسُولُ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ یعْلَمُ إِنَّک لَرَسُولُهُ وَاللَّهُ یشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَکاذِبُونَ (ترجمه: گاهی که منافقان نزد تو آیند گویند ما گواهی میدهیم که تو فرستاده خدایی! و خدا میداند که تو فرستاده اویی و خدا گواهی میدهد که منافقان دروغ میگویند)[ منافقون–۱]
آغاز جنگها و درگیریها در مدینه ازسال دوم هجرت
از روزی که پیامبر(ص) پیمان دوم عقبه را با مردم مدینه بست، پیشبینی میشد که درگیری با قریش حتمی خواهد بود. (تاریخ تحلیلی اسلام 72) . نخستین غزوه در ماه صفر سال دوم هجرت بود که آن را غزوه ابواء و یا ودّان نامیده اند. در این لشکرکشی درگیری پیش نیامد. پس از آن، غزوه بُواط در ربیع الاول بود که در آن هم درگیری رخ نداد. در جمادی الاول خبر رسید که کاروان قریش به سرکردگی ابوسفیان از مکه عازم شام است. پیغمبر به سروقت آنان تا ذات العشیرة رفت ولی کاروان از پیش گذشته بود. این غزوهها از آن رو بینتیجه میماند که جاسوسانی در داخل مدینه از تصمیم پیغمبر آگاه میشدند و پیش از حرکت نیرو، خود را به کاروان میرساندند و آنان را از خطری که در پیش داشتند آگاه میکردند. کاروان هم یا مسیر خود را تغییر میداد و یا در رفتن شتاب میکرد. . (تاریخ تحلیلی اسلام 72) . سرانجام در همان سال دوم هجری، مهمترین برخورد نظامی مسلمانان و مشرکان پیش آمد. در نبردی که به جنگ بدر مشهور شد، با آنکه عده مسلمانان کمتر از مکیان بود، توانستند پیروزی را از آن خود کنند و از مشرکان، بسیاری کشته و اسیر شدند و دیگران نیز گریختند. (واقدی 1 ص19) در این جنگ ابوجهل و عده ای دیگر (۷۰ تن) از مهتران و مهترزادگان قریش کشته شد و همین اندازه اسیر گردیدند. از مسلمانان تنها ۱۴ تن شهید گشت. در جنگ امیرالمؤمنین علی علیه السلام، گذشته از فداکاریها و یاوریها که به پیغمبر(ص) کرد، پشت سپاه اسلام بود و چند تن از دلاوران مکه که به شجاعت معروف بودند به دست او کشته گشتند (در این جنگ ۳۶ یا ۳۷ نفر از قریشیان به دست وی کشته شدند) و شجاعت حضرتش بود که پیروزی لشکر را مسلّم ساخت. . (تاریخ تحلیلی اسلام 75) .
درطول نُه سال از سال دوم هجرت تا دهم هجرت نوزده تا بیست و هفت غزوه اتفاق افتاد. در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) ، نبردهای مسلمانان به دو قسمت تقسیم می شد. جهادهایی که خود رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آنها شرکت می کردند که به آنها غزوه می گفتند و تعداد آنها را 19 تا 27 عدد نوشته اند. جهادهایی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ، یکی از اصحاب خود را فرمانده سپاه می کردند و خود شخصاً در آن ها شرکت نمی کردند، که به آنها سریه می گویند و تعداد آنها به روایت ابن اسحاق 35 سریه است. باید دانست كه چون حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم لشكرى را به حرب مى گماشت و خود آن حضرت با آن لشكر بود آن را (غزوه) گویند و اگر آن حضرت با ایشان نبود آن را بعث و (سَرِیه) گویند و سَریه طایفه اى از جیش را گویند كه فرستاده شود براى دشمن ، اَقَلّش نُه نفر است و نهایتش چهارصد و بعضى گفته اند كه (سَرِیه) از صد است تا پانصد و زیادتر را (منس) گویند واگر از هشتصد زیادتر شد (جیش) گویند و اگر از چهارهزار زیادتر شد (حجفلْ) گویند و در عدد غزوات آن حضرت اختلاف است ازنوزده تا بیست وهفت گفته اند لكن قتال درنُه غزوه واقع شده.
خلاصه ای از غزوات نُه ساله
در سال 2 ق ، مهمترین برخورد نظامی مسلمانان و مشركان مكه پیش آمد : در نبردی كه به بدر مشهور شد ، با آنكه عدة مسلمانان كمتر از مكیان بود ، توانستند پیروزی را از آن خود كنند و از مشركان بسیاری كشته و اسیر شدند و دیگران نیز گریختند. پیروزی در بدر ، به مسلمانان روحیه بخشید ، اما در مكه همگی داغدار و خشمگین از شكست ، و در اندیشة انتقام بودند . از آن سوی نخستین درگیری مسلمانان با یهودیان بنیقینقاع كه در بیرون مدینه سكنی داشتند ، اندكی پس از بدر پدید آمد و یهودیان ناچار عقب نشستند و آن ناحیه را به مسلمانان دادند.
در سال 3 ق ، قریشیان از قبایل متحد خود بر ضد مسلمانان یاری خواستند و با لشكری مجهز به فرماندهی ابوسفیان ، به سوی مدینه به راه افتادند. پیامبر (ص) نخست قصد داشت در مدینه بماند ، ولی سرانجام بر آن شد تا برای مقابله با لشكر مكه از شهر بیرون رود . در جایی نزدیك كوه احد ، دو لشكر با یكدیگر رو به رو شدند و با اینكه نخست پیروزی با مسلمانان بود ، ولی با ترفندی كه خالد بن ولید به كاربرد و با استفاده از غفلت گروهی از مسلمانان ، مشركان از پشت هجوم بردند و به كشتار آنان پرداختند . در این جنگ حمزه عموی پیامبر ( ص) به شهادت رسید ، پیامبر (ص) خود زخم برداشت و شایعه كشته شدن او نیزموجب تضعیف روحیه مسلمانان شد . مسلمانان غمگین به مدینه باز گشتند و آیات قرآن كه در این واقعه نازل شد ، در بر دارنده تسلیت بر مسلمانان است.
در سال 4 ق چند درگیری پراكنده با قبایل اطراف مدینه پیش آمد كه دیانت جدید را به سود خود نمیدیدند و ممكن بود با یكدیگر متحد شده ، به مدینه هجوم آوردند . دو حادثة رجیع و بئر معونه كه طی آن مبلغان مسلمان توسط جنگجویان قبایل متحد كشته شدند ، نشان از همین اتحاد ، و نیز تلاش پیامبر (ص) برای گسترش اسلام در مدینه دارد. در این سال یكی از مهمترین درگیریهای پیامبر (ص) با قومی از یهود مدینه به نام بنی نضیر پیش آمد كه پیامبر (ص) با ایشان به مذاكره پرداخت و یهودیان قصد جان او را كردند ، اما سرانجام ناچار شدند از آن منطقه كوچ كنند.
در سال بعد پیامبر (ص) و مسلمانان به حدود مرزهای شام در جایی به نام دومة الجندل رفتند ؛ وقتی سپاه اسلام به آنجا رسید ، دشمن گریخته بود و پیامبر (ص) و مسلمانان به مدینه بازگشتند. سال 5 ق به پایان نرسیده بود كه خطر بسیار بزرگی پیامبر (ص) و مسلمانان را تهدید كرد . قریشیان مكه و یهودیان رانده شدة بنینضیر و دیگر هم پیمانان ایشان بر ضد پیامبر (ص) متحد شدند و با لشكری گران كه شمار سپاهیان آن را تا 10 هزار گفتهاند ، به سوی مدینه به راه افتادند . چون خبر به پیامبر (ص) رسید ، بنا بر روایت مشهوری ، به پیشنهاد سلمان فارسی به حفر خندق در اطراف مدینه امر فرمود . بدین ترتیب ، چون لشكر كفار به مدینه رسید ، با این تدبیر جدید جنگی رو به رو شد و در طول روزهایی كه دو لشكر در برابر هم صف آراسته بودند ، تنها درگیریهایی پراكنده رخ داد . سرانجام ، پس از 15 روز ، لشكر كفار بینتیجه بازگشت و مسلمانان به زندگی عادی خود برگشتند.
در سال 6 ق ، مسلمانان توانستند قوم بنی مصطلق را كه بر ضد پیامبر (ص) در صدد تجمع بودند ، شكست دهند و در همان سال دسته های گوناگون از سپاهیان مسلمان به سوی قبایل اطراف گسیل شدند . بر اثر اهتمام و كوشش پیگیر پیامبر (ص) اینك بسیاری مشكلات از سر راه مسلمانان برداشته شده بود ، زیرا در شمال شبه جزیره ، بسیاری طوایف در برابر پیامبر (ص) سر اطاعت فرود آورده ، یا مسلمان شده بودند و تنها جایی كه هنوز خاطر پیامبر (ص) را مشغول می داشت ، مكه بود . در این سال پیامبر(ص) و مسلمانان قصد كردند كه برای اجرای مراسم حج به مكه روند و به همین منظور به سوی مكه به راه افتادند . قریشیان بر منع ورود پیامبر (ص) همداستان شدند و كس نزد آن حضرت روانه كردند و او را از قریشیان بیم دادند ، ولی پیامبر (ص) تاكید كرد كه قصد جنگ ندارد و حرمت خانة خدا را واجب میداند و حتی فرمود كه حاضر است برای مدتی با قریشیان در صلح شود . قریشیان نخست هم رای نبودند ، ولی سرانجام كسی را برای عقد قرار داد صلح نزد پیامبر (ص) فرستادند . بر مبنای این ، میان پیامبر (ص) و قریشیان 10 سال صلح و متاركه جنگ اعلام گردید و شرط شد كه پیامبر ( ص) از ورود به مكه تا سال آینده خودداری كند. بنابر روایاتی ، هر چند برخی از مسلمانان نخست این صلح را برنتافتند ، اما سرانجام به اهمیت آن برای گسترش اسلام پی بردند.
چون پیامبر (ص) از كار قریشیان بپرداخت ، در سال 7 ق ، تصمیم به دعوت فرمانروایان و پادشاهان ممالك اطراف گرفت . سپس نامه هایی به امپراتور روم شرقی ، نجاشی و نیز امیر غسانیان شام و امیر یمامه فرستاد. هم در این سال پیامبر (ص) بر یهودیان خیبر پیروز شد كه پیش از آن چندین بار با دشمنان بر ضد او هم پیمان شده بودند و آن حضرت از جانب ایشان آسوده خاطر نبود ، قلعه خیبر كه در نزدیكی مدینه واقع شده بود، به تصرف مسلمانان در آمد و پیامبر (ص) پذیرفت كه یهودیان به كارزراعت خویش در آن منطقه ادامه دهند و هرسال از محصول خود بخشی به مسلمانان بپردازند ، پیامبر (ص) به مدینه باز گشت، اما گسیل داشتن سپاهیان و كاروانها به اطراف و اكناف ادامه داشت.
در سال 8 ق ، قریشیان پیمان خود را شكستند و شبانگاه بر طایفه ای كه با مسلمانان هم پیمان بودند ، هجوم بردند . بدین سبب ، پیامبر (ص) با سپاهی انبوه قصد مكه كرد و شب هنگام بیرون مكه اردو زد . ابوسفیان ، بزرگ مشركان به شفاعت عباس عموی پیامبر (ص) ، نزد آن حضرت آمد و اظهار اسلام كرد و پیامبر (ص) خانة او را جایگاه امن قرار داد. لشكر اسلام بیمقاومتی وارد مكه شد و پیامبر(ص) بلافاصله فرمان عفو عمومی صادر كرد و خود به درون كعبه شد و خانه را از بتان پاك فرمود . آنگاه بر بلندی صفا نشست و همگی مردم با او دست بیعت دادند. هنوز 15 روز از اقامت پیامبر (ص) در مكه نگذشته بود كه برخی از طوایف پرشمار و مسلمان ناشده جزیره العرب بر ضد آن حضرت متحد شدند . پیامبر (ص) با لشكری انبوه از مسلمانان از مكه بیرون آمد و چون به جایی به نام حنین رسید ، دشمنان كه در درههای اطراف كمین كرده بودند ، به تیراندازی پرداختند. شدت تیرباران چنان بود كه سپاه اسلام روی به عقب نهاد ، گروهی اندك بر جای ماندند ، ولی سر انجام گریختگان نیز باز گشتند و بر سپاه دشمن هجوم بردند و ایشان را بشكستند.
در تابستان سال 9 ق ، به پیامبر (ص) خبر رسید كه رومیان لشكری ساخته اند و قصد حمله به مدینه دارند . پیامبر (ص) و مسلمانان به مقابله رفتند تا به تبوك رسیدند ، ولی جنگی رخ نداد و پیامبر (ص) پس از عقد پیمانهایی با قبایل آن حدود به مدینه بازگشت. پس از این ماجرا كه به غزوه تبوك شهرت یافت ، اسلام در همه جای جزیرة العرب روی به گسترش نهاد . از این پس همواره هیاتهای نمایندگی قبایل گوناگون به مدینه میآمدند و به اسلام میگرویدند . عملاً همه سال 10 ق را كه «سنة الوفود» خوانده شد ، پیامبر (ص) در مدینه بود و فرستادگان قبایل را میپذیرفت . هم در این سال پیامبر (ص) با مسیحیان نجران پیمان بست ، به حج رفت و در بازگشت در جایی به نام غدیر خم ، علی بن ابی طالب (ع) را «مولا» ی مسلمانان پس از خود اعلام كرد.
فتح مکه درسال هشتم هجرت
به موجب پیمان حدیبیه مقرر شده بود که هر قبیله ای میتواند با هر یک از دو گروه قریش یا مسلمانان پیمان ببندد. خزاعه به پیمان حضرت محمد (ص) و بنوبکر به پیمان قریش در آمدند. در سال هشتم، درگیری بین بکر و خزاعه پدید شد و قریش بنوبکر را علیه خزاعه یاری کردند. بدین ترتیب، پیمان حدیبیه به هم خورد، زیرا قریش علیه هم پیمانان پیامبر وارد جنگ شدند. ابوسفیان که متوجه شده بود این گستاخی بیکیفر نخواهد ماند، خود را به مدینه رساند شاید پیمان را تجدید کند ولی نتیجه ای نگرفت. پیامبر در ماه رمضان سال ۸ هجرت با ۱۰,۰۰۰ نفر روانه مکه شد. و ترتیب حرکت را طوری داده بود که هیچکس از سفر او مطلع نگردد. چون لشکر به مرّالظهران رسید، عباس، عموی پیامبر، شب هنگام از خیمه بیرون شد و خواست کسی از مردم مکه را ببیند و به وسیله او پیغام دهد که قریش پیش از آنکه هلاک شوند خود را به پیغمبر برسانند. در آن شب به ابوسفیان برخورد و او را پناه داد و نزد پیامبر آورد. ابوسفیان مسلمان شد. روز دیگر پیامبر دستور داد عباس او را در جای مناسبی نگاهدارد تا لشکریان از پیش روی او بگذرند. ابوسفیان چون عظمت مسلمانان را دید به عباس گفت: پادشاهی پسر برادرت بزرگ شده است. عباس گفت: وای بر تو این پیامبری است نه پادشاهی. گفت: بلی چنین است! عباس به پیامبر گفت: ابوسفیان مردی است که میخواهد امتیازی داشته باشد. پیامبر گفت: هر کس به خانه رود و در را به روی خود ببندد در امان است. هرکس به خانه ابوسفیان پناهنده شود در امان است. هرکس به مسجد الحرام برود در امان است. لشکر انبوه با آرامی وارد مکه شد. ابن هشام از ابن اسحاق روایت میکند که سعد بن عباده رئیس تیره خزرج، چون به مکه درآمد گفت: امروز روز کشتار است! امروز روز درهم شکسته شدن حرمت است. سعد به گمان خود میخواست از قریش یا از تیره عدنانی انتقام بگیرد، و داد یثرب و مردم آن را از قریش و مکه بستاند. برای اینکه این توهم در ذهن مسلمانان جای نگیرد و فتح اسلامی را به حساب کینه توزی قبیله نگذارند، پیامبر(ص)، علی (ع) را فرستاد و بدو گفت: پرچم را از سعد بگیر که امروز روز رحمت است. بین مسلمانان و مردم مکه جز چند درگیری مختصر رخ نداد. پیغمبر(ص) به مسجد درآمد و همچنانکه سوار بود ۷ بار کعبه را طواف کرد و بر در کعبه ایستاد و گفت: لا اله الا الله وحده لا شریک له صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده . مردم هر ادعایی را جز خدمت کعبه و آب دادن حاجیان زیر پا گذاشتند. پیامبر(ص) دو هفته در مکه ماند و کارهای شهر را سر و صورت داد. از جمله آنکه کسانی را به اطراف مکه فرستاد تا بتخانهها را ویران کنند و بتهایی را هم که در خانه کعبه نهاده بودند در هم شکست. رفتاری که پیامبر با مردم مکه کرد سماحت اسلام و بزرگواری پیامبر این دین را در دیده مخالفان آشکار ساخت. قریش که مدت ۲۰ سال از هیچ آزاری نسبت به محمد (ص) و پیروان او دریغ نکرده بودند از کیفر میترسیدند و چون از او شنیدند که در پاسخ آنها گفت: همه شما را آزاد کردم؛ از همان روز به جای آنکه با اسلام بجنگند مصمم شدند به نام اسلام با نامسلمانان جنگ کنند. (شهیدی، تاریخ تحلیلی اسلام، صص ۹۴-۹۵). (منتهی الآمال)
نزول سوره برائت از مشركین
در سنه نهم ، بعد از نزول سوره برائت ، ابوبكر ماءمور شد كه مكّه رود و آیات اوائل سوره بَرائت را بر مردمان قرائت كند؛ [بَرَاءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِینَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ (1)... وَأَذَانٌ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ یوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللَّهَ بَرِیءٌ مِنَ الْمُشْرِكِینَ وَرَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَیرٌ لَكُمْ وَإِنْ تَوَلَّیتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَیرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَبَشِّرِ الَّذِینَ كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِیمٍ ﴿۳﴾ إِلَّا الَّذِینَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِینَ ثُمَّ لَمْ ینْقُصُوكُمْ شَیئًا وَلَمْ یظَاهِرُوا عَلَیكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّوا إِلَیهِمْ عَهْدَهُمْ إِلَى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللَّهَ یحِبُّ الْمُتَّقِینَ ﴿۴﴾...] چون ابوبكر از مدینه بیرون شد و از ذوالحلَیفه محرم شده و لختى راه پیمود جبرئیل بر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم نازل شد و از خداى سلام آورد و گفت : لایؤَدّیها اِلاّ اَنْتَ اَوْرَجُلٌ مِنْكَ. (مُسْند احمد حنبل1/7، حدیث چهارم) یعنى این آیات را از تو ادا نكند جز تو یا مردى كه از تو باشد و به روایتى گفت غیر از على علیه السلام تبلیغ نكند؛ پس حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم امیرالمؤ منین علیه السلام را امر فرمود شتاب كند و آیات را از ابوبكر گرفته و خود در موسم حج بر مردم قرائت فرماید. امیرالمؤ منین علیه السلام در منزل رَوْحاء به ابوبكر رسید و آیات را گرفته به مكّه برد و بر مردم قرائت فرمود. و در احادیث معتبره از حضرت صادق علیه السلام منقول است كه حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام آیات را برد و در روز عَرَفه در عَرَفات و در شب عید در مشعر الحرام و روز عید در نزد جمره ها و در تمام ایام تشریق در مِنى ده آیه اوّل برائت را به آواز بلند بر مشركین مى خواند و شمشیر خود را از غلاف كشیده بود و ندا مى كرد كه طواف نكند دور خانه كعبه عریانى و حج خانه كعبه نكند مشركى و هر كس كه امان و پیمان او مدتى داشته باشد پس امان او باقى است تا مدّت او منقضى شود و هركه را مدّتى نباشد پس مدّت او چهار ماه است . و روایت شده كه روز اوّل ذى الحجة بود كه پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم ابوبكر را با آیات بَرائت به مكه فرستاد و حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در منزل رَوْحاء در روز سوم به ابوبكر رسید آیات را گرفته و به مكّه رفت و ابوبكر برگشت و روایات در عزل ابوبكر از اداء بَرائت و فرستادن امیرالمؤ منین علیه السّلام در كتب سنّى و شیعه وارد شده . (حدیقة الشیعه1/132 134) (منتهی الآمال)
مباهله با نصاراى نَجْران
شیخ طبرسى و دیگران روایت كرده اند كه جمعى از اشراف نصاراى نجران ، خدمت حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آمدند و سركرده ایشان سه نفر بودند: یكى عاقب (و نیز از ایشان بود اَسهمِ بن النعمان كه او را اُسْقُف نجْران مى گفتند و مانند عاقِب علو منزلت داشت . (قمى رحمه اللّه)) كه امیر و صاحب راءى ایشان بود و دیگرى عبدالمسیح كه در جمیع مشكلات به او پناه مى بردند و سوم ابوحارثه (ابوحارثه نامش حصین بن علقمه بود نسبْ به بكر بن وائل مى رساند و یك صد و بیست سال عمر داشت و در نهانى معتقد به حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم بود (قمى رحمه اللّه)) كه عالم و پیشواى ایشان بود و پادشاهان روم براى او كلیساها ساخته بودند و هدایا و تحفه ها براى او مى فرستادند به سبب وفور علم او نزد ایشان ؛ پس چون ایشان متوجّه خدمت حضرت شدند ابوحارثه بر استرى سوار شد و كُرْزُ بْن عَلْقَمَه برادر او در پهلوى او مى راند ناگاه استر ابوحارثه به سر درآمد پس كرْز ناسزائى به حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم گفت ، ابوحارثه گفت : بر تو باد آنچه گفتى ! گفت : چرا اى برادر؟ ابوحارثه گفت : به خدا سوگند كه این همان پیغمبرى است كه ما انتظار او را مى كشیدیم ! كرز گفت : پس چرا متابعت او نمى كنى؟ گفت : مگر نمى دانى كه این گروه نصارى چه كرده اند با ما، ما را بزرگ كردند و صاحب مال كردند و گرامى داشتند و راضى نمى شوند به متابعت او و اگر ما متابعت او كنیم اینها همه از ما بازمى گیرند. پس كُرْز این سخن در دلش جا كرد تا آنكه به خدمت حضرت رسید و مسلمان شد و ایشان در وقت نماز عصر وارد مدینه شدند با جامه هاى دیبا و حلّه هاى زیبا كه هیچ یك از گروه عرب با این زینت نیامده بودند. و چون به خدمت حضرت رسیدند سلام كردند، حضرت جواب سلام ایشان نفرمود و با ایشان سخن نگفت ؛ پس رفتند به نزد عثمان و عبدالرّحمن بن عوف كه با ایشان آشنائى داشتند و گفتند پیغمبر شما نامه به ما نوشت و ما اجابت او نمودیم و آمدیم و اكنون جواب سلام ما نمى گوید و با ما به سخن نمى آید؟ ایشان آنها را به خدمت حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام آوردند و در آن باب با آن حضرت مذاكره كردند، حضرت فرمود كه این جامه هاى حریر و انگشترهاى طلا را از خود دور كنید و به خدمت آن حضرت روید. چون چنین كردند و به خدمت حضرت پیغمبر رفتند و سلام كردند؛ حضرت جواب سلام ایشان گفت و فرمود كه به حق آن خداوندى كه مرا به راستى فرستاده است كه در مرتبه اوّل كه به نزد من آمدند شیطان با ایشان همراه بود و من براى این جواب سلام ایشان نگفتم ؛ پس در تمام آن روز از حضرت سؤ الها كردند و با حضرت مناظره نمودند؛ پس عالم ایشان گفت كه یا محمد صلى اللّه علیه و آله و سلّم چه مى گوئى در باب مسیح؟ حضرت فرمود: او بنده و رسول خدا است . ایشان گفتند كه هرگز دیده اى كه فرزندى بى پدر به هم رسد؟ پس این آیه نازل شد كه : (إِنَّ مثلَ عی سى عندَاللّهِ كمثلِ آدَمَ خلَقهُ منْ ترابٍ ثمَّ قالَ لَهُ كن فَیكُونُ). (آل عمران 59) به درستى كه مَثَل عیسى نزد خدا مانند مثل آدم است كه خدا خلق كرد او را از خاك پس گفت مر او را كه باش پس به هم رسید. و چون مناظره به طول انجامید و ایشان لجاجت در خصومت مى كردند حق تعالى فرستاد كه : (فمنْ حآجَّكَ فیهِ منْ بعدِ ما جآءَكَ منَ الْعلْمِ فقلْ تعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَابْنآءَكُمْ وَنسآءَنا وَنسآءَكمْ وَاَنفسنا وَاَنفسكمْ ثمَّ نبتهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّه عَلَى الْكاذِبینَ). (آل عمران 61) یعنى پس هركه مجادله كند با تو در امر عیسى بعد از آنچه آمده است به سوى تو از علم و بینه و برهان پس بگو اى محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم بیائید بخوانیم پسران خود را و پسران شما را و زنان خود را و زنان شما را و جانهاى خود را و جانهاى شما را، یعنى آنها را كه به منزله جان مایند و آنها كه به منزله جان شمایند، پس تضرّع كنیم و دعا كنیم پس بگردانیم لعنت خدا را بر هر كه دروغ گوید از ما و شما. (زمخشرى و فخر رازى و بیضاوى و بسیارى از علماى اهل سنت گواهى دادند به همین آیه مباهله كه على علیه السّلام و فاطمه و فرزندان او بعد از پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلم از تمام روى زمین بهترند و اینكه حسنَین علیهماالسلام فرزندان پیغمبرند به حكم (اَبْنائنا) و اینكه على اَشْرَف است از سایر انبیاء و از تمام صحابه به حكم (اَنْفسَنا) (قمى رحمه اللّه)) . و چون این آیه نازل شد قرار كردند كه روز دیگر مباهله كنند و نصارى به جاهاى خود برگشتند. پس ابوحارثه با اصحاب خود گفت كه فردا نظر كنید اگر محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم با فرزندان و اهل بیت خود مى آید پس بترسید از مباهله با او، و اگر با اصحاب و اتباع خود مى آید از مباهله با او پروا مكنید. پس بامداد حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم به خانه حضرت امیرالمؤ منین علیه السّلام آمد و دست امام حسن علیه السلام گرفت و امام حسین علیه السّلام را در بر گرفت و حضرت امیر علیه السّلام در پیش روى آن حضرت روان شد و حضرت فاطمه علیها السّلام از عقب سر آن حضرت شد و از مدینه براى مباهله بیرون آمدند. چون نصارى آن بزرگواران را مشاهده كردند ابوحارثه پرسید كه اینها كیستند كه با او همراهند؟ گفتند آنكه پیش روى او است پسرعمّ او است و شوهر دختر او و محبوبترین خلق است نزد او و آن دو طفل ، دو فرزندان اویند از دختر او و آن زن ، فاطمه دختر او است كه عزیزترین خلق است نزد او، پس حضرت به دو زانو نشست براى مباهله . پس سید و عاقب پسران خود را برداشتند براى مباهله ، ابوحارثه گفت : به خدا سوگند كه چنان نشسته است كه پیغمبران مى نشستند براى مباهله و برگشت . سید گفت : به كجا مى روى ؟ گفت : اگر محمد برحقّ نمى بود چنین جرئت نمى كرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پیش از آنكه سال بر ما بگذرد یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند! و به روایت دیگر گفت كه من روهائى مى بینم كه اگر از خدا سؤ ال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هر آینه خواهد كند؛ پس مباهله مكنید كه هلاك مى شوید و یك نصرانى بر روى زمین نخواهد ماند. پس ابوحارثه به خدمت حضرت آمد و گفت : اى ابوالقاسم ! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چیزى كه قدرت بر اداى آن داشته باشیم . پس حضرت با ایشان مصالحه نمود كه هر سال دو هزارحلّه بدهند (در بعض روایات دارد مصالحه فرمود كه هر سال دو هزار جامه نفیس و هزار مثقال طلا بدهند نصف آن را در محرّم و نصف دیگر را در ماه رجب (قمى رحمه اللّه)) كه قیمت هر حلّه چهل درهم باشد و برآنكه اگر جنگى روى دهد سى زِره و سى نیزه و سى اسب به عاریه بدهند و حضرت نامه صلح براى ایشان نوشت و برگشتند. پس حضرت فرمود كه سوگند یاد مى كنم به آن خداوندى كه جانم در قبضه قدرت او است كه هلاك نزدیك شده بود به اهل نَجْران و اگر با من مباهله مى كردند هر آینه همه میمون و خوك مى شدند و هر آینه تمام این وادى برایشان آتش مى شد و مى سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستاءصل مى كرد حتى آنكه مرغ بر سر درختان ایشان نمى ماند و همه نصارى پیش از سال مى مردند. چون سید و عاقب برگشتند بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند. و صاحب كشاف (تفسیر كشّاف1/368) و دیگران از هل سنت در صحاح خود نقل كرده اند از عایشه كه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم در روز مباهله بیرون آمد وعبائى پوشیده بود از موى سیاه پس امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه و على بن ابى طالب علیهماالسّلام را در زیر عبا داخل كرد و این آیه خواند: (اِنَّما یریدُ اللّهُ لِیذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَیطهِّرَكُمْ تَطْهیرا). (احزاب 33) (منتهی الآمال)
اين مطلب درفهرست عناوين مطالب-رديف: ولادت حضرت محمدصلی الله علیه وآله
